اخ امان از حس های اینجوری
روزی ک بابای عزیزم فوت کرد برای اولین بار سرتا پا مشکی پوشیده بودم و تو ظهر بود ک حالم بد شد چند دقیقه و قلبم گرفت بیرون بودم
تو ی کوچه وایسادم حتی دخترداییم باهام بود گفت بیا بریم بابام اومده دنبالمون گفتم برید میام
از اون موقع بیحال شدم حالم بد شد تا رسیدم خونه خواستم ب بابام زنگ بزنم اخا گفته بود عابربانکتو درست کن تا برات پول بزنم
هیچوقت امکان نداشت گوشی بابام خاموش باشه هر چی زنگ زدیم گفت خاموشه تا یکی زنگ زد گفت بابام تصادف کرده دلم ریخت
نمیگفتن فوت شده بابام پشت صندلی ماشین گیر افتاده بود و از خونریزی داخلی فوت کرده بود
خیلی سخت بود با اجر میزدم تو سرم ولی نزاشتن درست عزاداری کنیم داییم اومد ما رو برد خونه ی مادربزرگ مادریمون
الهی کسی داغ عزیز نبینه آدم دیگع ادم سابق نمیشه