من ۱۷ سالمه اولش کانلا به اجبار مامان بابام ازدواج کردم اصلا راضی نبودم
بعد که دیدم اخلاقش تو نامزدی عالی بود اوایل ازدواجمون همینطور ولی بعد زمین تا آسمون تغییر کرد
سر کوچیک ترین چیزا دست روم بلند کرد
تو تاپیکامم هست یه سری با کمربند یه جور زده بود من همه تنم گز گز میکرد
سری پیشم خونه مادرشوهرم اینا میرفتیم با سیلی زد تو صورتم
مادرشوهرم اینا نشست حرف زدن فلان
فرداش گل و کادو خرید عذرخواهی کرد
تا اینکه دو هفته پیش رفتیم لباس بخریم برگشتنی دعوامون شد نزد باهام بد حرف زد خیلی ازش ناراحت شدم رسیدیم خونه گفت من میرم بیرون یهو مامانش زنگ زد خیلی مهربونه خانوم به تمام معنا بعد دلم نیومد جواب تلفنشو ندم جواب دادم همین که صداشو شنیدم بغضم ترکید یه لحظه گفتم چی میشد مامان خودمم اینطوری هوامو داشت اونم میدونه تو زندگیمون مشکل داریم