لم داده به کاناپه رنگارنگ و براق در گوشه اتاق مجللش، چشمان ذاتا وحشی ام که با رگه ای از طعنه برق میزد، ظاهر با شکوه خانم با کلاس مقابلم را به خود گرفت.
قدش کمی بلند تر شده بود و چشمانش، حالا در آن دو تیله کهربایی که روزگاری آیینه محبت خواهرانه بودند چیزی جز غروری کهنه نمیتوان یافت.
_چقدر..غیر منتظره.هیچوقت نمیتونستم تصور کنم روزی شریک جرم پاکدلم به چنین خودخواه متکبری تبدیل بشه.
آرنجم را روی میز گذاشنم، تلاشم برای پنهان کردن پوزخند همیشگی ام بیشتر از چیزی که در نظر گرفتم ضایع بود.
+آره، من عوض شدم..ولی تو عوضی شدی، خواهر.
صدایش هنوز همان بود، اگر تیزی زبانش را فاکتور میگرفتم میتوانستم بگویم در این مورد تغییری نکرده بود.همان صوت شیرین آمیخته به کمی ناز.
چشمانم روی وسایل اتاق مقابلم که از کل زندگی ام گران تر به نظر میرسید چرخید.
_من عوضی شدم، انکارش نمیکنم.اما این خوبه، میدونی..فقط اسمش بد در رفته.هر چیزی که دارم از سگ دو زدن خودم بدست اومده..حتی این پارچه پاره پوره تنم که به سختی میشه اسمش رو گذاشت لباس.
با تمسخر زمزمه کردم، بی توجه به گرفتگی ناگهانی صدایم که ناشی از یادآوری خاطرات تلخ بود.چشمانم روی صورتش ثابت شد،حالتی تلخ جایگزین طعنه در چشمانم شد.
_میبینم با پارس کردن برای اون حرومی هایی که کودکی مون رو از ما گرفتن خوب زندگی ای درست کردی...بوی خون میدن، نه؟
واضح بود که با موفقیت توانسته بودم روی اعصاب همزاد رواقی ام پیاده روی کنم.سرش با سرعت به سمت بالا پرت شد، لحظه ای فکر کردم نکند گردنش بشکند.نگاه وحشی اش حالا منعکس کننده چشمان خودم بودند که روی زمین فرود آمدند.
حالا آن پوزخند سرکش نفوذناپذیر عملا گوشه لبم را کشیده بود در حالی که با آهستگی عمدی ایستادم.قدم هایم را به سمت صندلی اش، که الحق خوب ترکیبی به فضای این اتاق قصر مانند میداد، برداشتم.پشت سر او، دستان چابکم روی قسمت بالای صندلی طلایی اش نشست،خم شدم تا روی گوشش زمزمه کنم.
_به من نگاه کن.
بعد از همه چیزهای رازآلود بین مان گستاخی بود که از او نگاهش را بخواهم. و او نیاز نکته ای پررنگ را از یاد برده بود، من گستاخ تر از این حرف ها بودم.
_روشنم کن که حسود بودنت فقط یه سوء تفاهمه.. میدونی، این روزها زیبایی آبجی کوچیکه از پری محبوب شهرک پیشی گرفته.
گوشه چشمانم چروک شد در حالی که متوجه چرخش چشمان کهربایی اش شدم.
خونسرد، محکمتر به پشتی صندلی تکیه داد، یک دستش با ظرافت بالا رفت تا صورتم را در نزدیکی اش پس بزند در حالی که نگاهش به جلو متزلزل نشد.
+خفه شو، رذل حقیر..حتی اگه پشت سرم چشم داشتم از قصد کورش میکردم تا اتفاقی چهره نحست رو نبینم.
دستش به سمت دامن سرخ بلندش رفت تا با خود شیفتگی مرتبش کند در حالی که بلند میشد،موهای بلند طلایی اش، متضاد با تاریکی موهای من، دور فرم قد بلندش ریخته بود.
پوزخندم عمق بیشتری گرفت در حالی که با احترام تمسخرآمیز قدمی به عقب برداشتم، ظرف آب روی میز کوچک کنارم را بالا بردم و تا ته سر کشیدم.
_خوبه.
بیخیال ظرف را به گوشه ای انداختم و آستینم را روی لبانم کشیدم.