بازم مادرشوهر حسود... خونه ی اقوام شوهر بودیم من و شوهرم و دایی و زن دایی شوهرم توی پذیرایی نشسته بودیم و شوهرم داشت از من برای اونها تعریف میکرد از هنرهایی که بلدم مثلا خیاطی و چیزای دیگه و داییش هم تحسین میکرد که یکهو مادرشوهرم که توی آشپز خونه بود از همونجا بلند داد زد و گفت «همه کاره و هیچ کاره » نگو که گوشش به حرفای شوهرمه و حسودیش گل کرده یعنی انقدر معلوم بود وقتی این حرفو زد ما همه مون به همدیگه نگا کردیم ولی من مثل همیشه هیچی نتونستم بگم
حالا شما بودید چی جواب میدادید خیلی حرصم گرفت که جواب ندادم 🥲🥲