با دخترش رفته بودن مسافرت
وقتی اومد مثلا اگه امشب رسید فردا ظهرش اومد خونمون تو یه ساختمونیم من قصد داشتم عصر برم پیشش
اومد منم سلام کردم گفتم بفرما
اومده با تعنه میگه پسر برادرشوهرم تا اومده دستمو بوسیده گفته مامان بزرگ دلم برات تنگ شده
وقتی با طعنه و کنایه حرف میزنه کاملا مشخصه
که یعنی من چرا نرفتم دستش ببوسم
منم تو دلم گفتم ی مدت نبودی یه آب خوش از گلوم پایین رفت
بعد از مدتها من و شوهرم در آرامش پیش هم زندگی کردیم
من دست مامان خودمم نمیبوسم😆😆😆