2777
2789

یادمه سال کنکورم هرچی کتاب و ازمون میخواستم هی میگفتن صبر کن صبر کن الان پول نداریم

انقدر صبر کردم که اخرش سه ماه قبل ازمون کتابا اومد دستم.میخواستم ازمون ثبت نام کنم و دعوام کردن گفتن پول نداریم

بابام اصلا رعایت نمیکرد صدا تلویزیون همیشه رو هوا بود

من کنکورمو گند زدم با اینکه درسم خوب بود

ولی الان برا داداشم ازمون نوشتن.اروم حرف میزنن تا درسشو بخونه

از طرفی الان بابام گفت کنکورتو که دادی گواهینامه بگیر تا برات ماشین بخرم

ولی من هروقت اسم ماشین میاوردم میگفتن پرتوقع و ناشکری و به پایین دستات نگاه کن و حسودی بقیه رو نکن

حس میکنم توی این خونه همه استعدادا و توانایی ها و روحیم داره نابود میشه🥲

داری ناشکری میکنی ساجده 

لایک نکن جون اقدس الویه /تیکر اتمام دوازدهمه کاربری ۱۴۰۱ تعلیقی ۳ بار هر کی دیدی نوشته کاربری دست دو نفره❌️ بدون نوشته دست دو شخصیتم هست ✅️ یا اگه نوشته دست چند نفره❌️منظورش اینه لطفا به دروغ هایی که میبافم گیر ندید ✅️

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

برادرت ته تغاریه؟

داستان پند آموز: دو دوست به نامهای جعفر میرزا و حشمت خان، با هم قصد سفر کردند. اندکی که از روستا دور شدند، حشمت خان یک درخت را به جعفر میرزا نشان داد و گفت: بیا برویم زیر آن درخت و ناهار بخوریم. جعفر میرزا هم قبول کرد و با هم به زیر آن درخت رفتند و نشستند و ناهار خوردند.

رشته ای ک دوسداشی قرول شدی؟ اشتباه میکنن اخرشم از پسر ضربه میخورن بعد میگن دختر یچیز دیگس

تو دلیه مامانی تو روزهایی ک فکرشم نمیکردم اومدی تو دلم و‌شدی معجزه ی زندگیم ♥️ از خدا فقط سلامتی تو خواستم🤱🏻.پسر زیبای من هزاران بار وجودت رو شکر🩵 

متنفرم از اینجور خانواده ها که به خاطر جنسیت بین بچه ها فرق میزارن.

به نظرت شوهر کنم اوضام بهتر نمیشه؟یا نمیتونم موفق تر بشم؟

حس میکنم اونجا برا پیشرفت خیلی بهتر باشه

چون به دوستای متاهلم که زنگ میزدم میگفتن ناهارو صبح پختیم و الان شوهرمم تا شب نمیاد خونه و درس میخوندن

اره

خب بیشترش برای همونه

داستان پند آموز: دو دوست به نامهای جعفر میرزا و حشمت خان، با هم قصد سفر کردند. اندکی که از روستا دور شدند، حشمت خان یک درخت را به جعفر میرزا نشان داد و گفت: بیا برویم زیر آن درخت و ناهار بخوریم. جعفر میرزا هم قبول کرد و با هم به زیر آن درخت رفتند و نشستند و ناهار خوردند.

اره

چون خودم تجربه اش رو دارم

داستان پند آموز: دو دوست به نامهای جعفر میرزا و حشمت خان، با هم قصد سفر کردند. اندکی که از روستا دور شدند، حشمت خان یک درخت را به جعفر میرزا نشان داد و گفت: بیا برویم زیر آن درخت و ناهار بخوریم. جعفر میرزا هم قبول کرد و با هم به زیر آن درخت رفتند و نشستند و ناهار خوردند.

به نظرت شوهر کنم اوضام بهتر نمیشه؟یا نمیتونم موفق تر بشم؟حس میکنم اونجا برا پیشرفت خیلی بهتر باشهچون ...

باید شوهرتم قبول کنه ادامه تحصیلو.  شرایطش خوب باشه

تو دلیه مامانی تو روزهایی ک فکرشم نمیکردم اومدی تو دلم و‌شدی معجزه ی زندگیم ♥️ از خدا فقط سلامتی تو خواستم🤱🏻.پسر زیبای من هزاران بار وجودت رو شکر🩵 

به نظرت شوهر کنم اوضام بهتر نمیشه؟یا نمیتونم موفق تر بشم؟حس میکنم اونجا برا پیشرفت خیلی بهتر باشهچون ...

عزیزم الان که خیلی زود برای ازدواج، دانشگاه ازادتو برو و جنگ و دعوا کن تو خونه(اگه از لحاظ جانی تو خطر نمیوفتی)، اگه بتونی بری دانشگاه و بعدش یک کار کوچیکم پیدا کنی که یکم خرجت جدا بشه شرایط بهتر میشه و میدونم خیلی سختته ولی نشین بهش فکر کن چون انرژی روحتو میگیره، متاسفانه خانواده های ایرانی پسر دوستن نمیشه کاریش کرد تو فقط خودتو نجات بده از اون خونه

همینه دگ خانواده ها مسخرن حتما ترکید

ما ترکیم، دو خواهر و یه برادریم، یادم نمیاد کوچک ترین فرقی بزارن حتی بابام جونش برای دو تا دخترش میره، یا داداشم گاهی شوخی می کنه میگه انگاری من تک پسر نیستم چرا به من بیشتر نمی رسین، بابام میگه شما همه تون برامون تک هستین 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792