من یه ساله همش تو استرسم یعنی تو این یه سال یه دیقه هم آرامش نداشتم همششش استرس همش تنش همش فکر و خیال..سر چیزای چرت و پرت..میشستم با خودم جمله سازی میکزدم(مثلا وقتی قرار بود یه حرفیو در آینده به کسی بگم) از قبل جمله سازی میکردم و با استرس صبح تا شب تکرارش میکردم...۱۰ ماه که اینجوزی گذشت
تا ابنکه فهمیدم حاملم(از وقتی اقدام به بارداری کرده بودم این درد رو گرفته بودم و حامله نمیشدم) رفتم حرم امام رضا کلی دعا و گریه کزدم که بهم بچه بده و شفامم بده
برگشتم حامله شدم..دیگه اون عادتو بهش غلبه کردم کذاشتم کنار ولی باز ۲ ماهه یه درد دیگه اومد سراغم.. مثلا تو دلم به یه چیزی فکر میکنم اون فکر مثل آدمای عادی سریع از مغزم رد نمیشه..باید ۲ بار با صدای آروم فکرمو به خودم بگم یا با مامانم حزف میزنم باید همه حزفارو همه جملاتو ۲ بار بگم بهش با زووووور و فشااااار باهاش حزف مبزنم یا مثلا یه حرفیو بهش میگم باید عکس و العنل نشون بده اگه چیزی نگع فکر میکنم نشنیده و با زور و فشار و استرس به خودم دوباره بابد اون حزفو تکرار کنم
یا مثلا دارم باهاش حزف میزنم اگه بخوام یه موضوعی رو بهش بگم و اون یه دیقه بره دسشویی و من مجبور باشم حزفمو نگه دارم تا زمانی که از دسشویی نیاد بیرون و تا زمانی که اون حرفو بهش نگم استرس منو میکشع
خواب گربه هم زیاد میبینم همش میبینم گربه اومده تو خونمون و من خیلی ازش میترسم
از صبح که چشامو باز میکنم استرس میریزه تو جووووونم
یعنی از صبح که چشامو باز میکنم یه فکزی میاد تو سرم باااید با صدای آروم و با استرس با خودم تکرارش کنم فکرمو