2777
2789
عنوان

الهی شما هم مبتلا بشین

366 بازدید | 22 پست

الهی که مبتلا بشین به خوشبختی و عشق بی‌پایان، به روزهای پر از شادی و خنده‌های دلنشین. 




و همچنین الهی که همیشه در زندگی‌تون با امید و نور پر از آرامش باشید. 




به هر قدمی که برمی‌دارید، خوشبختی و موفقیت همراه‌تون باشه. 


امیدوارم آرزویی که توی قلبت داری، چشمات برآورده شدنش رو به زودی ببینه…




لحظات شاد و دلنشین، همیشه در کنارتون باشن. 




الهی آمین ❤️

من با یک آقایی  حدود دو ماه دوست بودیم ک اومدن خپاستگاری در ابتدا ک مادر سون مهریا رو تعیین کردند و گفتن فقط ۱۴ تا سکه ، بعدم ک اومدن خونمون مامانش گفت من سرویس چوب رو کامل نمیخرم ققط مبل و تخت ، بعد ک رفتن من به آقا میگفتم ک چرا اینجوری برخورد کردید چرا این حرفا میگفت زنگ بزن پیام نده زنگ زدم گفتم باید سرویس چوب کامل بخرید گفت نه الان کسی میز تلویزیون نمیکنه تو خودت تخت نداری یک کاری نکن همون تختم نخرم بعد بهش گفتم انگشتر نشون باید بیارید گفت الان کسی نشون نمیبره بعدم ممکنه گم بکنی منم عصبی شدم گفتم یعنی چی اون از وضع مهریه اینم ک اینطور گفت من اگه میخواستم مهریه زیاد بدم تو رو نمیگرفتم خلاصه بحث مون شد و اون آقا رفت خونه و بهم زد ، بعد دو هفته باز اومد کفت مامانم گفته با هم صحبت کنید بهش بگو اگه با همون شرایط قبل راضیه ما دوباره بیایم ، منم چون دوسش داشتم قبول کردم منتها به شوخی بهش،میگفتم ک سمت خونه ما نیای و بابام کله ت رو میکنه بهم زدی و پدرم دیگه ۱۴ تا سکه رو قبول نمیکنه خلاصه قرار بود زنگ بزنن ک مامانم پیامش رو روی کوشی من میبینه بهش پیام نیده ک آقای محترم چرا مزاحم دختر من میشی اونم بهش بر میخپره و میگه ما بدرد هم نمی خوریم و میرههه تا سه ماه بعد دوباره میاد و مامانش رو راضی میکنه میان خپاستگاری مادر دوباره میگه من نشون نمیارم سرویس چوب هم میز آرایش نمیخرم چون لازم نمیبینم یک تاریخ کاغذ نویسی همونجا تعیین میکنیم بعد ک خانواده پسر میزن مادرم یادش میفته اون تاریخ خواهرم و شوهرش نمی تونن بیان زنگ میزنه به مادر پسر عذر خواهی میمنه و میکه تاریخ رو جابجا کنیم از اون ور دسر به من میگه چرا عوض کردین تاریخ رو و اصرار ک همون تاریخ قبلی باشه منم میگم من کاری از دستم بر نمیاد به مامانت بگو ببین میتونه درستش کنه خلاصه همون جا مادرش زنگ میزنه میکه یا همون تاریخ قبلی یا هم دختر تون و پسر من خوشبخت بشن و همه چیو بهم میزنه




و استدلال مادر پسر این بوده ک چون شما تاریخ رو جابجا کردید به من و همسرم بی احترامی شدت و اینکه جرا مادرت گفته نشون بیارید ، من سر عقد سرویس برات خزیده بودم ک بدم






اما حالا پسره ازدواج کرده و مادره همه اینا رو براش از ما بهترون برده




دیدگاه تون چیه ؟؟


و پسره الان میگه اگه به مامانو میگفتی جشم الان من و تو با هم بودیم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من با یک آقایی حدود دو ماه دوست بودیم ک اومدن خپاستگاری در ابتدا ک مادر سون مهریا رو تعیین کردند و ...

تاپیک جدا بزن حتما استارتر راضی نیس ما هم علاوه بر تبلیغات راضی نیستیم متن بلند بالات رو ببینیم 

نَدین ،حالا این همه دادین چی شد؟؟؟؟ دستو میگم😎😐
من با یک آقایی حدود دو ماه دوست بودیم ک اومدن خپاستگاری در ابتدا ک مادر سون مهریا رو تعیین کردند و ...

خسته نشدی 

این پسر مفتشم گرونه 

اگر ۱۰۰ کیلو طلا روش گذاشتن خواست بهت برگرده قبول نکن 

حیف انگشتات نیست تایپ‌میکنی 

دوست نداشت تورو ولی اینی که باهاش هستو بیشتر دوست داره 

دوتا کاربری دارم برا وقتی که تعلیق شدم ممکنه جوابتونو با اون یکی کاربری بدم  ...اگر به حس ششم ف...ال و طلسم و دعا گرفتن و مولا و نفرین و کارماشو پس داد اعتقاد داری  لطفا منو ریپ نکن ...حس و شهود پایه هاش سسته...درست مثل تارهای عنکبوت ...در ضمن من بلد نیستم دلداری بدم  اگر بلد باشم راه حل میدم منتقد خوبیم هستم ...یه آدم معمولی که معمولی بودنشو پذیرفته 

سلام 

انشاا… سفره ی مردممون و نسلشون پر برکت انشاا… دلهاشون شاد و پر از نور الهی ،خونه هاشون با صفا و پر از عشق و محبت و احترام 

بدی و دروغ و فساد و مال حروم خوری ازشون دور 

جنگ و بیماری و قحطی وبی خردی هم دور دور دور

من با یک آقایی حدود دو ماه دوست بودیم ک اومدن خپاستگاری در ابتدا ک مادر سون مهریا رو تعیین کردند و ...

پسره که الان ازدواج کرده چجوری به شما این حرفو زده

معلومه دیگه خانواده اش مخالف بودن.ولی علنی نمیگفتن

خدایا به من قلبی بزرگ بده آنقدر بزرگ که همه هستی در آن جای بگیرند.

بیخیال مگه هنوز با پسره حرف میزنی؟؟ اگه پسر میخواست برای داشتنت پافشاری میکرد از الان میخواستی جلوشون سر خم کنی دیگه تا آخر عمر باید سر خم میکردی  

فقط 13 هفته و 5 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
من با یک آقایی حدود دو ماه دوست بودیم ک اومدن خپاستگاری در ابتدا ک مادر سون مهریا رو تعیین کردند و ...

مادر و پسر نمی‌خواستند

الان فقط میخوان بسوزی

ظاهرا موفق شدن

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز