سلام دوستان
ظهر به شوهرم گفتم بریم بیرون با بچه ها یه جایی بازی کنن مثلا طبیعتی چیزی
شوهرم گفت باشه منم کوکو سیب زمینی درست کردم عصرم تخمه و میوه و چایم آماده کردم گفت بزار غدا بخوریم بعد بریم بارمون سنگین نشه با ناراحتی گفتم باشه حالا همینم ببره شامو که خوردیم دراز کشید گفت یکم بخوابم بعد بریم نیم ساعت بعد صداش کردم گفت کجا بریم ولش کن
کلا از تفریح بدش نمیاد میریم ولی گاهی اونم من بزور بگم میبره همش میگه کجا بریم اینجا جایی نیس
خودش میدونه ما اصلا شکمی نیستیم که مثلا بگه گرونیه من پول ندارم و... نمیگیمم مسافرت ببر بریم یه جایی بشینیم یه چایی بخوریم بچه ها توپ بازی کنن
هفته پیش گفت بریم بیرون حوصلم سر رفته گفتم اگه بخوای فقط با ماشین خیابونا رو دور بزنی تو ترافیک الکی بگردی واینا من نمیام گفت نه میریم جایی باز رفت از یه مغازه وسیله کار برای خودش خرید بعد باز الکی توخیابونایی اطرافش که وسایل کار دارن گشت ودیدم داره بهطرف خونه میره من اخم کرده بودم گفت تو همیشه آنقدر تو قیافه ای و اخم کردی که دلم نمیخواد بیارمتون بیرون میگم آخه کجا بردی تو که داری تو بازار کاری میچرخی الانم داری میری خونه یجوری میری که انگار قرار کاریت دیر شده عصبانی شد
اینم از امروز