ظهر همه چی گل بلبل بود داشتیم روتخت دوتایی استوریی یکی از فامیل بهش نشون میدادم
بعد گوشیم تودستش بود گفت این کیه تاگفتمش استوری باز نکن باز کرد استوری خواهرش بود با اون دامادشون که چند هفتس باهاش دعواش شده وباخانوادش بخاطرش قطع رابطس باهم جمع شدن دورهم نهار خونه خواهرش
ناراحت شد وگفت براچی شمارش سیو داری پاکش کن منم داشتم میگفتمش عزیزم چرانارحتی منم پاکش نمیکنم فک نکنه حالا که قهریم برام مهمه که پاک کنم شمارش شمارش مونده ولی من استوریاش باز نمیکنم یهو غیر اردی یعنی هواسش نبود پام بادستش محکم فشار داد اینقد درد کرد که من گریه کردم اشک اشکم بند نمیاد هرچقد خواستم گریه نکنم نتونستم درهمین حین خودش داشت مسخره بازی درمیورد که مثلا منو بخندون گفت گوشیت بده منم گفتمش اجازه نداری شماره پاک کنی ازگوشیم