ما دیشب خونه مادر شوهرم دعوت بودیم شام رفتیم نشستیم شوهرم با برادر شوهرم باهم حکم بازی میکردن یخورده با جاریم حرف زدیم اینا مادر شوهرم صدامون کرد که بیای جوجه هارو سیخ کنید تا آقایون ببرن پای منقل منو جاریم جوجه هارو سیخ کردیم بعد صداشون زدیم که ببرن کباب کنن دوتاشون گفتن که ما سرکار بودیم خسته ایم از سیخ در بیار نون پنیر میخوریم ی بساتی راه انداخته بودن تنبلا هیچی دیه جورشو منه بدبخت کشیدم خودم رفتم ذغال اینا آماده کردم جوجه هارو کباب کردم الان همه دستام سوخته الانم میسوزه باورم نمیشه شوهر من آنقدر تنبله