امروز رفته بودیم مراسمی
اونا هم اونجا بودن
دخترم داشت غذا میخورد
ده ماهه هست
قاشق رو گرفتم جلوی دهنش نخورد
این زنیکه برگشته میگه آنقدر غذا نخورده از قاشق میترسه
منم گفتم خیلی به فکر دختر من نباش به فکر پسر خودت باش لاغر مردنیه
خواهر شوهر های بیشهورم هم میخندیدن
خیلی ناراحتم جواب خوبی ندادم بهش
جواب بدین بعدا بگم بهش
چون میدون دوباره میگه