ظهر زنگ زدم ک توخونه پوسیدم افسرده شدم بیا امروز بریم بیرون بگردیم گف باشه
منم با خوشحالی پیتزا درس کردم ک بخوریم یا اینکه ببریم ماشین بخوریم اومده بهم میگ بریم امروز خونه مامانم شب و هم بمونیم اونجا
( هروقت ازش خواستم ببر بیرون منو گفته شامو هم بریم خونه مامانم منم قبول کردم ب قران ی ساعت بیشتر بیرون نمونده ک دیرررررهههههه بریم زود خونه مامانم زشته )
گفتم چرا هروق ک میگم بریم بیرون از دماغم میاری یا دنبال بهونه ایی
من نمیخوام برم خونه مامانت..
اونم گف نمیریم
منم کلی صدامو بردم هوا ک اگ نمیخ.استی بری چرا باعث شدی من این همه اذیت بکشم پیتزا درس کنم وگرنه غذا داشتیم ..
خیلی ناراحتم بعد اینکه رفتم اتاق گریه کردم برقا رف دید ک برقا رف برگشته میگ پاشو امادشو بریم منم قبول نکردم تا حالا تو اتاق قهرم چند بار اومده ک بچه نشو منم گفتم
ر یدی تو کل روزم بچه ام از فردا نوزاد هم میشم گم شو
از چشم
خیلی عصبانیم خیلی
(بازار طرفای مامانشه ب خاطر همون میگ بریم اونجا )