من با یکی دارم آشنا میشیم
بابام از همون روز اول خیلی سخت گرفت در موردش
مثلا نذاشت تنها برم باهاش بیرون گفت جلسه اول باید مادرا هم باشن
چون پسره رو اصلا نمیشناختیم
جلسه بعدی رو گفت باید با خانوادشون بیان خونمون
اومدن به پسره گفت باید بیام محل کارت تحقیق پسره مشکلی نداش و هماهنگ کرد که بابام بیاد
بازم نذاش باهاش برم بیرون گفت باید یه بارم ما بریم خونه اونا حضوری که هنوز نرفتیم
و اینکه باید سامانه ثناشو چک کنیم
اینم بگم همه اینا دلیل پشتش خوابیده بود چون یه داستانی رو همون اول پسره برا من تعریف کرد که خیلی بو دار بود
حالا اتفاقی که افتادم امروز زنگ زدم بهش چون حضوزی هم نمیبینیم ولی چت میکنیم و تلفنی صحبت میکنیم
گفت میتونیم بریم بیرون با بابات صحبت کردی؟
من گفتم مخالفت کرد
و اینکه گفتم چرا اون داستان رو تعریف کردی حق داشته هر کی باشه سخت گیری میکنه با اون داستانی که گفتی
بعد عصبی شد
من گفتم نظرش اینه که اول ما بیایم خونتون بعد بریم بیرون
با یه حالت مسخره گفت من نمیدونم بابات واسه چی اصرار داره بیاد خونه ما میخواد خونمون رو بپسنده مامانمو ببینه خواهرمو ببینه
و اینکه بین حرفاش گفت باشه عیبی نداره ولی یادم میمونه
که من گفتم چرا اینطوری حرف میزنی از همین الان داری کینه به دل میگیری که بعدش درستش کرد گفت منظورم این نبود و عذرخواهی کرد
اینم بگم این آقا پسر خیلی ادعاش میشه که دوستم داره و اینکه تا الان هرکاری بابام گفته رو انجام داده واقعا و مشکلی نداشته
ولی من خیلی ناراحت شدم بخاطر حرفاش
چون مستقیما توهین کرد به بابام
آخرش هر دو از هم عذرخواهی کردیم ولی واقعا الان ناراحتم
به نظرتون این دلیلی هست که باهاش به هم بزنم؟ بهش پیام دادم گفتم این موضوع خیلی ناراحتم کرده نباید توهین میکردی به پدرم و بابای من خیلی زحمت کشیده واسه ما