تقریبا ۱۰ سال میشه که مامانبزرگم زمین گیر شده
پدربزرگم فوت شده داییم اینا خونشون زندگی میکنن و ازش نگه داری میکنن
چند وقت پیش حالش بد میشه میبرنش بیمارستان
بعد از ترخیص خالم میارتش خونه خودشون
چندین روز ازش نگه داری میکنن تا مامانبزرگم خودش میگه میخوام برم خونه خودم
چند روز پیش که با خالم اینا داشتیم میرفتیم به مامانبزرگم سر بزنیم شوهرخالم همش میگفت کاش مامانو نمیبردی خونه خودش
دایی که مرده هیچوقت نمیتونه مثل تو بهش برسه
خونه ما بهتر ازش نگه داری میشد
چند بار هی تکرار کرد این حرفو که باید نمیذاشتیم بره
حقیقتا خیلی به خالم غبطه میخورم به خاطر شوهرش
که انقدرررر مهربون و مرده که پیرزنی که شرایط سخت داره و خیلی وقتا هم خونه بابتش بو میگیره رو با جون و دل حاضره نگه داره🥲