من فروشندهم
بعد یبار اومدم جلو در با این آقای مغازه بغلی که محترمم هستن در مورد اینکه بازار خوابیده در حد دو سه دقیقه صحبت کردیم
منم خجالت یک اوایل نمیتونستم سلام کنم الان در حد سلام و همین
امروز خانمشون اومد مغازه بعد گفت باهات حرف دارم دیگه با محمد!(شوهرش) حرف نزن
من اصلا اول نمفهمیدم کیو میگه چون به اسم نمیشناختم گفتم منظورتون آقای فلانیه گفت اره
گفتم ایشون جای پدر منه و چهل پنجاه سالشه
برگشت گفت پنجاه ساله خودتی
میگم هجده سالمه
میگه مگه هجده و چهل ساله نمیتونن باهم ازدواج کنم
آخرش صدام رفت بالا اونم گفت من اینجا زندگی میکنم آبرو دارم گفتم اگه آبرو داشتی به من تهمت نمیزدی
گفت به تو شک دارم
منم گفتم به خودت و زندگیت شک داری
بعد مرده فهمیده رفت با زنش دعوا کرد و ازم عذرخواهی کرد
مرده گفت تازه از دادگاه برگشتن دارم طلاق میگیرن فلان برا همین اینجوری کرده
من یکم گریه کردم اونجا🤦🏻♀️