دیروز روز خیلی بدی داشتم. سر یه موضوعی مدام به این فکر میکردم که خداکنه بچم پسر باشه. ختی به خدا میگفتم خدایا اگر دختره نمیخوامش (زبونم لال)
همش توی نت میچرخیدم تا یه چیزی بهم بگه بچم پسره.
خلاصه داغون داغون بودم. همشم به خودم میگفتم بیخیال حالا کاری از دستت برنمیاد و استرس خوب نیست اما فایده نداشت...
.
همسر ماموریت رفته بود قم. دم غروب زنگ زد و گفتم چی تو دلم میگذره. اونم گفت داره میره حرم نماز بخونه.
.
بعد انگار یجوری یه حسی همچین ارومم کرد. کلی اشک ریختم. نمیفهمیدم چم شده.
.
امشب که همسر اومد گفت دیشب برات دعا کردم. حالا اون نمیدونه چقد حالم بد بود!!!!
.
ولی باورم نمیشد دعاش چجوری حالمو عوض کرد.