آدمی که خیلی نمیتونه به طلسم و جادو و دعا و چشم زخم اعتقاد داشته باشه و خیلی دیر باوره
و نقطه ضعف دیگران رو زودتر از نقطه قوتشون کشف میکنه اون منم
از خوش بینی و امیدواری الکی خوشم نمیاد
دوست ندارم وقنی قرار نیست چیزی حل بشه کسی بهم دلداری بده ...من حرف نمیزنم درد و دل کنم حرف میزنم مشکلم حل بشه
مشکل کجاست ریشه اینهمه بدبینی و امیدوار نبودن به اتفاقات غیر منتظره که مثل معجزه میمونه
زندگیم خیلی یکنواخته چون داخلش معجزه ای وجود نداره وقتی به بن بست میخورم کسی نیست دستمو بگیره بلندم کنه وسط مشکلاتم اتفاقات خوشحال کننده نمیافته
همش خودم باید بدویم تازه تعهدیم وحود نداره وقتی خودم شادی رو برای خودم تولید کردم یه اتفاق غیر منتظره خرابش نکنه
زندگی به شکل نا امید کننده ای یکنواخته کاش منم میتونستم عین همه خوش بین باشم نذر کنم دعا کنم ولی حیف ...
خوش به حال همه کسانی که با امید زنده هستن
دلم هیچ وقت به ازدواح و لباس عروس و تعریف تمجید دیگران و مهمونی خوش نبود
هیچ کدوم حالمو خوب نمیکنن آدما تکرارین حرفاشون تکراریه خودمم از همه بیشتز تکراریم
زندگی همش دویدن و نرسیدنه ...زندگی انسان همیشه با رنج همراهه
اصلا شاید تو دنیای قبلی یه مرد هادس تایپ بودم که دلش به ساخت مجسمه خوش بوده به نقاشی هاش ...
ولی الان دلخوشی ندارم به جز چندتا گربه که یه لبخند محو روی لبام میارن