من دو سال پیش عقد کردم و هفت هشت ماهه سر زندگیمم .
یک ساله که با خانواده شوهر قطع رابطه م .
اولش خیلی احساساتم شدید بود . چون مادرشوهرم خیلی منو میبرد گردش خیلی بهم محبت میکرد و منم واقعا از ته قلبم مثه مامان خودم دوسش داشتم ، هر کاری داشت براش انجام میدادم مریض میشد ازش پرستاری میکردم ، مثه مامانه خودم براش گل و کادوهای مختلف میخریدم ، پدرشوهرمو خیلی دوس داشتم برادرشوهرمم که مجرد بود همینطور .
اما بعد از پنج شیش ماه هر بار میرفتم خونشون بهم متلک مینداختن با اینکه مادرشوهرم با زور و اصرار مادرمو راضی کرده بود که من با پسرش ازدواج کنم و خودش منو انتخاب کرده بود ولی نمیدونم چرا یهو کمکم باهام بد شد ، اولش با متلکای ریز و پشت سرم حرف زدن شروع شد بعد به تهمت زدن به من و دروغ گفتن راجبم و داستانای خیالی و بی حیایی راجبم ساختن که خیانتکارم و ... و فحش و فحش کشی تموم شد .
الان هیچ احساسی بهشون ندارم و ازشون متنفرم حتی از شوهرمم با اینکه طرف من بود و هست میخواستم جدا بشم و اونم به خاطر خانوادش از چشمم افتاده بود و انگیزه ای برای شروع زندگی نداشتم .
ولی شوهرم قول داد همه چیو جبران کنه و واقعا هوای منو همیشه داشته و منم دوباره احساسم به شوهرم برگشت ولی به خانوادش هزار سال سیاه برنمیگرده احساسم