صبح بلند شد گفت امروز چیکار کنیم گفتم فعلا هوا خیلی گرمه عصر میریم بیرون
گفت من تنها برم باغ گفتم خودت میدونی برو
گفت شماها باهم برید پارک که تنها خونه نباشید
گفتم خب دیر میرم باغ که همه باهم بریم و هوا خنک باشه
گفت زنگ بزنم مادرم اینا هم بیان گفتم باشه
بعد زنگ زد مادرشوهرم حرف میزدن گفتم بگو خودم یه چیزی آماده میکنم نخواستم اونا تو زحمت بیوفتن
بعد صدای مادرشوهرم رو شنیدم میگه بحث غذا نیست میخوام بپرسم دخترم میاد یا نه
بعدش زنگ زد گفت یه خواهرشوهر مجرد دارم گفته نه حوصله ندارم نمیایم
منم به همسرم گفتم چی هربار میخوایم بریم بیرون یا باغ بهشون زنگ میزنی خب یه بارم ما رو تنها ببر
بعد من رفتم نهار بپزم نفهمیدم چطور دوباره زنگ زده خواهش و تمنا که بیاید بریم که برادرشوهرمم باهامون بیاد
منم اعصابم خورد شد گفتم دیگه ما نمیایم خودتون برید
که بعدش خیلی حرفای بدی بهم زد که تو لیاقت نداری و غیره
بعد مرغ گذاشته بودم جوجه آماده کنم گذاشتم فریزر
هرجا میریم اونارو باید باشن خب همسر بی عقلم اصرار میکنه اونا هم یه منتی میذارن که نگو نمیتونستیم کار داشتیم بیایم و غیره
سه بار زنگ زده گفتن نمیایم حالا چرا زورشون میکنه والا خیلی هم دلشون بخواد
روزمون رو خراب کرد