نوشته هی یه ماه پیشم رو نگاه میکنم . شاید هم قبل تر . هربار میخونم عصبی تر میشم . اتفاقات همونطور که نوشته بودم میفتن . مثلا اگر یه جمله ای نوشته ام که سبک جمله صمیمیتی داره که امکان نداره خانواده بهم بگن . یه نفر از آسمون هشتم میاد دقیقا عین اون جمله رو میگه بهم و میره . خواب هام همینطوری هستن . تصوراتم که واقعی مشن هر چقدرم که سورئال باشن .
یادمه یبار نوشته بودم آخر سر یکی منو میبره کنار پرتگاه و تهدیدم میکنه و پرتم کنه پایین و بعد چهار ماه بعد از این نوشته ام . یه همکاری منو چرخوند سمت کوهسار آخرسر نگه داشت کنار یه پرتگاه طوری و خندید گفت پرتت کنم پایین ؟؟
از خودم و مغزم هر جفتشون حالم به هم میخوره . دیگه نمیخوام بنویسم . والسلام .
کسی تجربه مشابه داشت یه چی بگه