من یه دخترم
یه دختری که از وقتی که خودشو شناخت از خانوادش متنفر شد میدونید چرا؟
چون خانوادش هیچوقت ازش طرفداری نکردن هیچوقت پشتش نبودن هیچوقت جلو دیگران سرشو نبردن بالا همیشه سرافکندش کردن ، کارا و رفتاراشون هیچوقت از جلو چشمم نمیره ، من کلا بچه آرومی بودم چون از همون بچگی با کتک و دعوا بهم فهمونده بودن که نباید سر و صدا کنم ، من هیچوقت بچگی نکردم دهن باز میکردم با بچه های دیگه مقایسه میشدم ، یه بار تو مدرسه دعوام شد مقصر من نبودم ، ناظم به خانواده هامون زنگ زد گفت برن مدرسه ، خانواده اون دختر با این که تقصیر دختر خودشون بود ولی جوری رفتار میکردن که انگار هیچ تقصیری نداره ولی خانواده من برعکس جلو همه بهم فحش دادن گفتن اگه یه بار دیگه تکرار بشه دیگه نمیذاریم بری مدرسه ، من از همون موقع یاد گرفتم سکوت کنم یاد گرفتم حتی اگه حقمو خوردن بازم دهن باز نکنم چون کسی پشتم نبود ، الان شدم یه دختر ۲۸ ساله ی عصبی و روانی که سر کوچکترین چیزا با بقیه دعوا میکنه ، حتی دیگه واژه ی مامان و بابا رو به زبون هم نمیارم انگار خانواده ندارم ، به محض اینکه یکم مستقل شدم هم میرم پی کارم و برای همیشه فراموششون میکنم
به حرف اونایی که میگن بی طرف باشید چه میدونم بذارید بچه ها مشکلشونو خودشون حل کنن گوش ندید همش چرنده ، اگه پشتشون نباشید تا ابد تو ذهنشون میمونه که چیکار کردید ، اونا بجز شما کسی رو ندارن والسلام