وقتی آبجی ام ازدواج کرد از همون عروسیش خواستگارهای من شروع شدن که خداروشکر بخاطر سن پایینم رد میشدن
با قبول شدن دانشگاه و بالا رفتن سنم اومدن خواستگارام جدی تر شد
بابام نمیخواست من ازدواج کنم میخواست من پیششون بمونم
مامانمم میخواست هر طور شده من ازدواج کنم
با هر خواستگاری که میومد خونه ما جنگ به پا میشد
بابام اصلا اجازه نمیداد بیان خونه مون
هرخواستگاری میخواست بیاد عمو دایی خاله عمه ام رو واسطه میکرد پیش بابام تا راهشون بده تو خونه
بابام باز قبول نمیکرد
تلفن خونمون که زنگ میخورد خانمه میگفت مامانت خونه ست الکی میگفتم نه ظهر میاد بعد سیم تلفن رو میکشیدم
از جنگ و دعواهاشون خسته شده بودم
بند بند وجودم از اسم خواستگار به لرزه درمیومد
دوتاشون فقط به فکر خودشون بودن و هیچکدوم متوجه این نبودن که دارن چه بلایی دارن سر من میارن
وقتی محمد اومد یه خانم از آشناهای دور بابام رو واسطه کرده بودن اون خانم اونقدر به بابام زنگ زد و خواهش وتمنا بابام راضی شد بیان خونمون و به طور معجزهآسایی پدرم محمد رو راضی شد مامانمم گفت چون بابات این رو راضی شد تو هم قبول کن
من بخاطر پدرم هیچ وقت به خودم اجازه ندادم عاشق بشم
حالا روزهای دانشجویی
منو پسرخاله ام تو یه دانشگاه و تو یه رشته باهم درس میخوندیم
پسرخاله ام دانشگاه رو برام جهنم کرده بود
همش میگفت با این دختر نگرد این دختره خوب نیست..
از این انجمن بیا بیرون پسرها، دخترهای این انجمن رو مسخره می کنند
امتحان های کلاسی مجبورم میکرد جوابها رو تو کاغذ بنویسم بهش بدم
میرفتم یواشکی انتخاب واحد میکردم تا باهم نباشیم میومد خونه مامان بزرگم داد و بیداد راه مینداخت که چرا نیومدی باهم انتخاب واحد کنیم خاله و مامانمم حق رو میدادن به او
سر امتحان های ترم یه چندین صفحه نمونه سوال برام میاورد در خونمون میگفت من میرم باشگاه جوابهاش رو برام بنویس
اصلا براش مهم نبود خودم میخوام بخونم
آخرشب میومد ازم میگرفت میگفت صبح ساعت ۵بیدارم کن بلندشم بخونم
وقت امتحانم باید تا آخر جلسه می نشستم بهش تقلب می رسوندم
خدا فقط شاهده چقدر استرس میکشیدم
یه بار امتحان داشتیم اومد دانشگاه دیدم یه کتاب دیگه دستشه گفتم امیر چرا این کتاب آوردی گفت مگه امروز امتحانش رو نداریم گفتم نه این امتحان رو نداریم جلوی بقیه شروع کرد با من دعوا کردن چرا بهم نگفتی گفتم خب من از کجا میدونستم تو نمیدونی
اونم کتاب رو پرت کرد رو زمین و رفت
چقدر خجالت کشیدم اون روز😔
وقتی ازدواج کردم گفتم خب تموم شد روزهای خوب زندگیم رسید
چه میدونستم چه آینده ای رو به رومه
هنوزم نمیدونم