اولش با التماس اومدن جلو البته بگم ک منو همسرمم دوست بودیم من منظورم خانوادشه
مادر من نمیزاشت بیان و زنگ میزد ۱۱۰ ۶ ماه تمام رفتن اومدن تا راضی شن خانوادم بعد تند تند گفتن عقد بگیریم بعد اینکه من جواب بله رو گفتم کلا عوض شد هیچکی از طرف خودشون به من هدیه نداد فقط طرف ما بودن ک هدیه دادن بدو بدو اومد برداره خاهرم گذاشت تو کیف من بعد داد زد چقدر دخااالت اگه اینا دخالت نکنن اینا چقدر خوشبخت میشن ک منم قاطی کردم داد زدم منطورت کیه و... خلاصه ک اون روز عاقد به حال من گریه کرد
بعد پاگشای فامیل بود تو جمع میگفت خدانکنه این یکی پسر زن بگیره یکی گرفتم بسه
بدون عروسی رفتم نگرفتن برام یه هل پوچ برام نخریدن
بعد پسرشونو پر میکردن ک چرا برای زنت فلان چیزو گرفتی برا من نگرفتی
بعد خاهرش به شوهرم بی دلیل گفت خرابه زنت مدرک دارم و ...رفتم شکایت کردم به گوه خوردن افتاد ولی دیگ قطع رابطه کردم با خاهره
الانم ک هییی میگه چرا پسرمو دور کردی چرا نمیاد اینجا باید تورو ولکنه بیادو...