قرار بود نامزد کنیم امروز صبح بهمگفت صبحونه بریم بیرون گفتم اوکی رفتیم صبحونه تموم شد بقل ساحل بود داشتیم حرف عادی میزدیم گفتم نامزدی رو چیکار کنیم گفتش زیاد واجب نیس فعلا دوست پسر دوست دختر باشیم گفتم ولی من می خوام از این بلاتکلیفی درآم بهمگفتش کع چی من نمی خوام با تو ازدواج کنم منم بهش گفتم خب پس چرا منو عاشق خود کردی من از همون اول گفتم باید رابطه ته داشته باشه تا اینو گفتم خودش گذاشت رفت خیلی ناراحتم من بخاطرش حرف خوردمان همه چیز و هرکس با ۲۸ سال سن مثل دخترای ۱۴ و ۱۵ ساله با پدر و مادرم دعوا کردم