از فتنه و شر خانواده شوهر فرار کردم گفتم بچسبم شوهرم زندگیم خوب بشه که نشد...گفتم شوهرم خوب نیست عوضش با خانوادم بگم بخندم که مادرم اونقدر اذیتم میکنه که عذاب میکشم گفتم به تنهایی پناه ببرم و بی خیال همه بشم از شدت تنهایی دارم روانی میشم شوهرم کارش بیرون از شهرمون هست و همیشه تنهام چه زندگی مزخرفی ای کاش هیچ وقت وجود نداشت