صبحی داشتم میرفتم جایی خیلیم عجله داشتم تا 2باید میموندم سریع دوتا ناگت گرم کردم گذاشتم توی کیفم سریع رفتم پایین تا اسنپ بیاد یهو یک گربه بانمک اومد منار وایساد میو میو میکرد من نفهمیدم که گشنشه یهو یادم اومد کلیدامو بالا جا گذاشتم کیفمو گذاشتم کنار گربهه سریع رفتم بالا کلیدامو برداشتم و وقتی اومدم پایین نمیدونین با چه صحنه بانمکی رو به رو شدم گربهه داشت در کیفوباز میکرد تا ناگتامو برداره وای خیلی بانمک بود دیگه اسنپی اومد مجبور شدم برم مگرنه بهش میدادم .دیگه الان اومدم خونه دیدم هنوز هست رفتم بهش غذا دادم