من تا میام یه چیزی بهش بگم میگه ول کن بابا کم بدبختی دارم تو هم باز شروع کن.
حق هیچگونه درددل یا اعتراض و انتقادی ندارم
توی شهر غریب از صب تا شب تنهام
فقط برای آشپزی و حمالی و بشور بسابشم
تا میرم بیرون زنگ میزنه برگرد خونه
تا میام باهاش حرف بزنم میگه بس کن
خدایا خسته شدم