نه اونقدری نزدیکه که حس کنی هست،
نه اونقدری دوره که بتونی بندازیاش کنار.
یه جوریه که انگار همیشه هست، ولی نه برای بودن، فقط برای فراموش نشدن.
جالبه که میدونم تو رابطه با دختر دیگهای نیست.
ولی اون صمیمیتی که قبلاً بینمون بود، دیگه نیست.
یه بار خودش گفت:
"من باید زندگیم سر و سامون بگیره، بعد برم تو رابطه، که ممکنه نگیره… نمیخوام وابسته شی و بدبختت کنم."
نه با کسیه، نه جلو میاد، نه میذاره کامل برم.
فقط یه جوری بین بودن و نبودن معلق نگهم میداره.
واقعاً دلیلش همونه که گفت؟
یا یه چیزی پشتش هست که نمیخواد بگه؟
شما نظرتون چیه؟