ای تمامِ بودنِ من، ای قرارِ بی قراریهایم...
گاهی تمامِ جهان، در چشمانم رنگ میبازد و دل، جز تو هوایی ندارد. در این وسعتِ تنهایی، تنها نامِ توست که آرامم میکند. من، بندهی کوچکی در آستانهی تو، سرشار از نیاز و تهی از هر آنچه که جز توست.
هر چه در این دنیا جستجو کردم، هر چه گشتم و ندیدم، در نهایت به آغوشِ بیپایانِ تو رسیدم. تویی که هم از من به من نزدیکتری، هم در دوریها حاضرترین. تویی که حتی وقتی خودم را فراموش میکنم، مرا از یاد نمیبری.
خدایا!
نمیدانم چه سری است در این دلدادگی، که هر چه بشکنم، هر چه خسته شوم، باز هم پناهم به سوی توست. این چه عشقی است که مرا رها نمیکند؟ این چه تقدیری است که هر سرنوشتی، عاقبتش به تو ختم میشود؟
دلم میخواهد بنشینم و فقط نگاهت کنم. بیهیچ حرفی، بیهیچ خواستی. فقط نگاه... و تو، با تمامِ عظمتت، به این بنده کوچکِ عاشق، لبخند بزنی. بگذار این دل، در آستانِ وصال تو، برای ابد آرام گیرد.
ای محبوبِ ازلی، تا ابد از آنِ توام...❤️