2777
2789
عنوان

دلم گرفته اونم زیاد

313 بازدید | 29 پست

یادخاطرات تلخ بچگیم میفتم بهم میریزم میشم ی تیکه یخ با اینکه ۲۳ سال ازش میگذره اما هیچ وقت فراموش نمیکنم 

نمیدونم توهم بچگیم بود یا واقعیت داشت شما بگید ؟

۲۳ سال پیش درست زمانی که تازه داشتم به بلوغ میرسیدم زن بابام ثبت نام اموزش رانندگی کرد اونجا ی رفیقی پیدا کردبه اسم پ که اونم ازدواج دومش بود و ی دختر ناتنی پایه تمام کاراش که اونم از شوهرش جدا شده بود این رفاقت صمیمیت تاجایی بود که بعد کلاس هم ادامه داشت تو خونمون همش حرف خانوم پ بادخترناتنیش بود زن بابام میگفت کاش تو هم با من بودی نگا کن چقدرخوبن باهم همه جا باهم میرن 

تا اینکه اول مهربود من با زنبابام باخواهرش دختر خواهراش رفتیم واسه خرید کیف لوازم تحریری زن بابام چادری بود من همیشه عادت داشتم خیلی آروم میرفتم تاجایی که ازشون جامیموندم و باید پشتشون میدویدم تا اینکه ی جا دیدم زن بابام چادرشو که قسمت باسنش بود رو محکم کشیده جوری که باسنش افتاده بیرون ی مردی هم ازپشت دستش روباسنش بود زن بابام قهقهه میزد یهو متوجه شد منعقب موندم ی نگا پشتش کرد دید من پشتشم منو کشوند که برم جلو بعد ده دیقه ی ماشین پیکان سفید افتاد دنبالمون خواهر زن بابام رفت بود تاکسی  بگیره که سواربشیم برگردیم خونه که این راننده پیاده شد و دادمیزد خانوم شما ماشین میخواید بیاد سوارشید اقاهه بور بود سمت چپ کناربینیش ی خال گوشتی داشت ماسوار شدیم موقع پیاده شدن همه پیاده شدن اما زن بابام خیلی دیر پیاده شد طوری ک منتظر شدم بیاد که خواهرش داد زد منتظر نباش داره کرایه ماشین میده بیاد اما من پولی دستش ندیدم ولی ی کاغذ دیدم دستشه 

خلاصه ماه ها گذشت ی روز زن بابام با کلی غذا اومد خونه غذا پیتزا و سیب زمینی نوشابه بود و کلی تلفن خونه زنگ میخورد غذا رو خوردیم اما من میدونستم که این پول بابام بهش نداده بابام بهش پول توجیبی میداد اما نه انقدر که بخواد کلی ریخت و پاچ کنه ولی درعوض هرچی میخواست خودش میخرید 

این گذشت تا اینکه ی روز زن بابام ی بسته پول رو اورده بود قایم کرده بود زیر چرخ خیاطی و روز بعدش ی انگشتر طلا سفید دستش بود من به طور اتفاقی دیدمش پولایی که زیر چرخ خیاطی بود روز بعدش به بابام نشون دادم و انگشتر بهش گفتم 

بابام باهاش دعوا کرده بود منکرش شده بود گفته بود پولا واسه برادرم درصورتی که ی حساب باز کرده بود دفترچه حسابشم داده بود به مادرش انگشترم ی بدل خریده بود گفت بدله خلاصه زن بابام فهمید که من گفتم ی عالمه با سیخ کباب و سیم کتک خوردم 


تبریک

1
5
10
15
20
25
30
35
40

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

تا حدی که ی مشت قرص اعصاب دادشم خوردم تا بمیرم اما هیچ کس نفهمید ی دختر ۱۱ ساله خودکشی کرده نمیدونم اما خواسته خدابود فقط درد بدنمو حس نکردم و همش خواب بودم  دو روز بعدش زندگی عادی 

تا دوباره  زن بابام باهام خوب شد بهم میگفت اگه تو هم دخترخوبی بودی هرچیزی رو به بابات نمیگفتی وقتی میرفتیم بیرون تو رو هم میبردم ببین دختر خانوم پ رو هیچی به باباش نمیگه 

منم گفتم باشه من دیگه هیچی به بابام نمیگم 

داداشم بچه بود داداشمو باخودش میبرد تو یکی از صحبتای تلفنش شنیدم که دادشم که ۵ سالش بود رو تهدید میکرد اگه به بابا بگه بابا سر هردوشون میبره و نباید به بابا چیزی بگه 


تلفن خونمون همیشه اشغال بود ی روز ی اقایی میره محل کار بابام میگه زنت ازم پول گرفته بگو برگردونه بابام اومدخونه درهمین که باز کردزن بابام یدونه خوابوند زیر گوشش که تو برام ابرو نزاشتی درحد مرگ کتک کاری کردن گفت دروغ میگه نفهمیدم اما کلا فراموش شد این قضیه 

اما همیشه تلفن خونمون زنگ خور زیاد بود همیشه هم خودش جواب تلفن رو میداد اجازه نمیداد که من جواب بدم اما بابام خونه بود منم جواب میدادم همه تماسا ی مرد بود اما ی فامیلی دیگه رو میگفت یا میگف اشتباه گرفتم همه شماره هارو از آیدی کال گوشی برمیداشتم مینوشتم یاحفظ میکردم 

تا اینکه ی روز یکی از دوستاش  رفته بودیم خونه جدیدمون تمیز کنیم با دوست پسرش اومد اونجا 

من به بابام گفتم دوباره دعوا کتک کاری تا اینکه زن بابام منو زد کل بدنم سیاه کبود بود میگف اگه به بابات بگی قاشق داغ میکنم میزارم رو اونجات تا نتونی به کسی نشون بدی 

 


تبریک

1
5
10
15
20
25
30
35
40
بقیشم نوشتم

خوندم عزیزم واقعا ناراحت شدم برات

امیدوارم بهترین تقدیر برات رقم بخوره

وَ خُدا را آنگــونہ کــِ سِزاوارِ اوستــ نَشناختـــیم...                                                                   

تا حدی که ی مشت قرص اعصاب دادشم خوردم تا بمیرم اما هیچ کس نفهمید ی دختر ۱۱ ساله خودکشی کرده نمیدونم ...

مامانم ازم کیلومترافاصله داشت هفته ای یکبار بهم زنگ میزد باهاش حرف میزدم فقط دلگرمیم مادرم بود بس 

بنج شنبه ها میرفتیم خونه پدری زن بابام اون اواخر خیلی با اکراه میرفتم همه رفتاراشون باهام فرق کرده بود بهم مثل ی اشغال نگا میکردن باباش به بهونه بغل کردنم دستشو میدنداخت دوراه کمرم و اروم میاورد بالا میرسوند به سینه هام و سینه مو فشار میداد منم موذب میشدمو خودمو جمع میکردم یا ازش فاصله میگرفتم اما هربار اینکار و به بهونه های مختلف میکرد 

تبریک

1
5
10
15
20
25
30
35
40
بقیشو تو کامنت نوشتم

هروقت میرفتیم اونجا من شبا از استرس توخواب داد میزدم همه هفته ها میگفتم من نمیرم اونجا منو ببر پیش عمه ام اما بابام حرفمو گوش نمیکرد تا اینکه ی هفته خواستیم بریم به بابام گفتم بابا توهم با ما بیا 

جای منو با فاصله انداخته بودن دور از بابامو زن بابام که شب دوباره توخواب دادمیزدم همه از خواب بیدارشدن بابام بیدارم کرد بهم اب داد گفت نترس من اینجام بعد گرفت پیشم خوابید (ی سری جاها رو سانسور کردم )




تبریک

1
5
10
15
20
25
30
35
40
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792