تا حدی که ی مشت قرص اعصاب دادشم خوردم تا بمیرم اما هیچ کس نفهمید ی دختر ۱۱ ساله خودکشی کرده نمیدونم اما خواسته خدابود فقط درد بدنمو حس نکردم و همش خواب بودم دو روز بعدش زندگی عادی
تا دوباره زن بابام باهام خوب شد بهم میگفت اگه تو هم دخترخوبی بودی هرچیزی رو به بابات نمیگفتی وقتی میرفتیم بیرون تو رو هم میبردم ببین دختر خانوم پ رو هیچی به باباش نمیگه
منم گفتم باشه من دیگه هیچی به بابام نمیگم
داداشم بچه بود داداشمو باخودش میبرد تو یکی از صحبتای تلفنش شنیدم که دادشم که ۵ سالش بود رو تهدید میکرد اگه به بابا بگه بابا سر هردوشون میبره و نباید به بابا چیزی بگه
تلفن خونمون همیشه اشغال بود ی روز ی اقایی میره محل کار بابام میگه زنت ازم پول گرفته بگو برگردونه بابام اومدخونه درهمین که باز کردزن بابام یدونه خوابوند زیر گوشش که تو برام ابرو نزاشتی درحد مرگ کتک کاری کردن گفت دروغ میگه نفهمیدم اما کلا فراموش شد این قضیه
اما همیشه تلفن خونمون زنگ خور زیاد بود همیشه هم خودش جواب تلفن رو میداد اجازه نمیداد که من جواب بدم اما بابام خونه بود منم جواب میدادم همه تماسا ی مرد بود اما ی فامیلی دیگه رو میگفت یا میگف اشتباه گرفتم همه شماره هارو از آیدی کال گوشی برمیداشتم مینوشتم یاحفظ میکردم
تا اینکه ی روز یکی از دوستاش رفته بودیم خونه جدیدمون تمیز کنیم با دوست پسرش اومد اونجا
من به بابام گفتم دوباره دعوا کتک کاری تا اینکه زن بابام منو زد کل بدنم سیاه کبود بود میگف اگه به بابات بگی قاشق داغ میکنم میزارم رو اونجات تا نتونی به کسی نشون بدی