برادرم تو خیابونی که خونه مادرم هست مغازه داره برادرم پسرشم باخودش میاره تو مغازه بزرگه کلاس ۱۰
مادرم گفت دلو زدم به دریا رفتم در مغازه ببینمش اما برادرم نیامده پیش مادرم وازدور یه دست براش تکون داده همسایه روبرویی گفته حاج خانم احتمالا از پسرش میترسه بره به مادرش (زنداداشمون)بگه اون همسایه عموی عروس زنداداش اینامه میشناسش میدونه اخلاقشو مادرمم دورازجونش ناامید برگشته
به مادر عروسمون بگم که بادخترش حرف بزنه بگه این چه رفتارو کرداری خدارو خوش نمیاد یا ماهم بیخیالشون بشیم انگار نیستن.
دلمون برای برادرم شور میزنه اینجور پیش بره خطرناک نباشه براش