دوست صمیمی و قدیمی شوهرم درسش تمام شده و یه منزل نزدیک خونه ما خریده چندروزه مجردی زندگی میکنند البته دنبال ازدواج هست ولی جور نشده
حالا همسر من با سه تا بچه و فشار شغلی شدید کل روز در حال دویدن هست ولی خیلی دوستش رو دوست داره یه روز در میان میره خونه اون ،پسر نجیبی هست
ولی اون حتی وقت ندارم باهم یه ذره حرف بزنیم حالا بالون میره خرید و صحبت و گردش
بعد وقتی با اون حرف میزنه یا من گله میکنم که برای اون نباید وقت بذاری لحنش عوض میشه و دیگه اخلاقش مثل قبل نیست
هرروز گاهی چند بار با هم حرف میزنم تلفنی
امروز بدجوری باهم بحث مون شد
فاز این رو برداشته که کاش زن نمیگرفتم و قیمت ها بالاست و نمیدونم شما زنها گیر میدین و از این جور حرف ها
حالا من بخوان اینقدر برای دوستان وقت بذارم هی میگه اولویت بعد ازدواج خانوادست ...
دوست دارم جدا شم برم تا ببینم این رفیقش چقدر تحملش میکنه
احساس آویزونی دارم دلم پر از غصه است