یه خواستگار برام اومده شرایطش خوبه
از اون روز چندتا از عمه جونی هام دارن خودشونو میکشنننن.
یکی که میوفته به جونم شوهر نکن باید درس بخونی(حالا خودش داشت خودشو برای شوهر کردن میکشت)
یکی دیگه میگه خب چرا من؟ بیاد خاستگاری فلانی (خواهرزادشون)
یکی دیگه عمم که تو محل خاستگارم زندگی میکنه رفته از دوستای پسره تحقیق کرده فلانی چجوریه آدم انقدر....(واقعا از این یکی انتظار نداشتم)😐
یکی دیگه عمم چون فهمیده طرف ماشین خوب داره داره خودشو جر میده
یعنی چاره داشته داشته باشن میرن به مادر پسره میگن این نه بیاین فلانیو بگیر😂😂 البته یکیشونم تو یه مراسمی کم کم دیگه داشت میگفت، به مادر پسره گیر داده بود چرا برای پسرت زن نمیگیری😐
واقعا چرا انقدر دلشون سیاهه و حسودن؟؟ این ذات بد از کجا میاد ؟؟ مگه من چیکارشون کردم که چشم دیدن خوشبختیمو ندارن؟؟فرق من با خواهرزادشون چیه؟بخدا اگر من خدایی نکرده اتفاقی برام بیوفته اینا جشن میگیرن
اوندفعه عمم جلو چشم من خواهرزادشو بغل کرده بود میگفت هیچی مثل خواهرزاده نیست برادرزاده مثل خواهرزاده نمیشه(حالا من قبلش از کاری نکرده بودم خیلی یهویی این رفتارو انجام داد خودمم پشمام ریخت)
البته برای من مهم نیست چون شخصیت نداشته خودشو نشون داده فقط میخوام بدونم دلیلش چیه؟ مگه چیکارشون کردم؟ جز سلام و خداحافظ و احترام چیز دیگه ای بهشون نگفتم
بنظرتون چه رفتاری باهاشون داشته باشم؟؟شخیصتمو حفظ کنم و با احترام ازشون فاصله بگیرم یا کار دیگه؟
خداروشکر این اتفاق افتاد ذات درونشونو شناختم فهمیدم کدوماشون دوستن کدوما دشمن...