خانواده من شرایط خوبی نداشتن از هیچ جهت
نه مالی نه فرهنگی
پرجمعیت بودیم و برادرهام اعتیاد داشتن و چوبش رو ما خواهرها میخوردیم
من تصمیم گرفتم فقط با یه مرد پولدار و تحصیلکرده ازدواج کنم و همین کار رو هم کردم
با وجود اینکه از نظر ظاهری خیلی از همسرم بهتر هستم و سنم کمتره باز هم اون ذهنش با زنهای دیگری درگیر میشه
برای استقلالم تلاش کردم
با یه کارگردان تئاتر آشنا شدم تمرین رفتم و حتی به اجرا هم رسیدم و اون تئاترم بارها اجرا شد
بهم میگفت چون ظاهر زیبایی داری خیلی زود پیشرفت میکنی و به چشم میای
ولی شوهرم اجازه نداد و مادرم هم گفت اصرار نکن تا زندگیت خراب نشه
یکبار هم آموزشگاه زبانی که میرفتم گفت بیا بعد کلاس میدیم ساعتی فلان قدر
باز هم اجاره نداد و گفت شغل سطح پایینی هست