من راستش با دوستم رابطم بهم خورده یکسال پیش هیچوقت هم دلیلشو بهم نگفت دیگه نه جواب پیام و زنگمو داد
دیروز دیدمش داخل هیئت رفتم پیشش سلام کردمو اینا بعد گفت شما گفتم فاطمم نشناختی گفت نه یکم بیشتر معرفی کن گفتم رفتیم فلان جا و.. گفت اها چقدر تغییر کردی... بعد یک لحظه چشمم به دستاش خورد دیدم خیلی غیر طبیعی لرزش داشت و هی دوروبرو نگاه میکرد
درصورتی که تغییر من اصلاااا طوری نبوده که بگی نشناخته
امروز هم دیدمش با دوستش بود
خیلی دلم براش تنگ شده غرورو گذاشتم کنار بهش پیام دادم گفت بله روم نشد دیگه چیزی بگم بعد که اومدم بیرون بهش گفتم کجایی؟ میتونی بیای دم در؟
اون داخل نشسته بود هنوز ولی وقتی بهش این پیام دادم رفت پشت یک دیواری که انگار چشم من بهش نخوره
میشه راهنماییم بکنید خیلی دلم براش تنگ شده
خیلی ناراحت شدم که انقدر من توی هیئت هم گریم گفت بخاطرش و از خدا هم خواستم که راهنماییم کنن یا حداقل اون یک حرکتی بزنه ولی انگار نه انگار