2777
2789

خونه خواهرم الهام بهم خیلی نزدیکه هروقت  اون یکی خواهرم ودختراش میومدن خونمون، من واسه اینکه الهام تنها نباشه بهش میگفتم اونم میومد خونه ما..ولی هر موقع خونه اون میرفتن ومن زن میزدم اصلا نمی‌گفت که اونا خونشونن امروز چندبار بهش زنگ زدم جواب نمیداد زنگ زدم مادرم گفتم چه خبر از  الهام ؟گفت همین ده دیقه پیش باهاش حرف زدم) منم چیزی نگفتم قطع که کردم .عصر که زنگ زدم مادرم مشغول بود گفتم با کی حرف میزدی گفت با الهام...به مادرم گفتم این چرا جواب تلفن منو نمیده چند بار زنگ زدم بعد که با تو حرف زدم میگی باهاش صحبت کردی ،نکنه ترسید من برم اونجا....خلاصه من تلفن با مادرم که قطع کردم زنگ زدم الهام دیدم مشغوله ،مادرم گرفتم دیدم اونم مشغوله ایستادم پشت خط مادرم تابعد ۳۰ثانیه  جواب داد بعد بهش گفتم خوبه سریع اطلاع رسانی کردی بعد میگه نه اون زنگ زد گفتم باشه الان میام گوشیتو نگاه مینم بعد میگه نه حواسم نبود من زنگ زدم(کلا هوای الهامو خیلی داره چون اون شاغله وبهش پول تزریق میکنه)....خیلی ناراحتم واقعا احساس تنهایی میکنم 

من خیلی جاها کاری که از دستم براومده واسه الهام  بی منت انجام دادم ولی نمیدونم اون چرا همیشه منو از جمعشون دور میکنه .جالبه به مادرم گفته بود میخوای بیام دنبالت بیای پیشمون 

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

اخه چرا اینطوری میکنه جالبه باهام مشکلی نداریم مهمانیای دیگه همم دعوت میکنیم

خب حتما جلوی دیگران اینجور وانمود میکنه ک با شما مشکل نداره


تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه آتشین شد .از آن شبی که برنگشتی.. جهان چه شادی آفرین بود به چشم من غم آفرین شد...

منم زباد از خواهرم ومادرم دلخورمیشم گاهی دلم میخواد یه جای دورباشم یوقت ایی خوبن یوقت ایی ناراحتم میکنن سرازدواج خواهرم خیلی اذیت شدم ازیسری کاراشون

چه کنم دیگه مدارامیکنم میریزم توخوذم

💗لطفا برای حاجاتم یه صلوات مهمونم کنید  

تاپیکتهاتون ک درمورد خواهرتون بود رو خوندم و ب این نتیجه  رسیدم ک ایشون شما رو دوست نداره 

شما محبت داری ب ایشون و مهربونی ولی خب

پس بهتره تغییراتی در رفتارتون ب وجود بیارین

تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه آتشین شد .از آن شبی که برنگشتی.. جهان چه شادی آفرین بود به چشم من غم آفرین شد...
درکت میکنمتوهم سعی کن شاغل بشییه کم خودتو کم رنگ کن براشون هم برای خواهرت هم مادرت یه چند روز زنگ نز ...

بخدا باهم مشکلی نداریم بعضی وقتا زنگ میزنه احوال میپرسه منم همینطور ولی نمیدونم چرا وقتی دختر خواهرام میان دوست نداره من تو جمعشون باشم یا تلفن جواب نمیده یا اگه جواب بده طوری حرف میزنه که من متوجه نشم مهمان داره

تاپیکتهاتون ک درمورد خواهرتون بود رو خوندم و ب این نتیجه رسیدم ک ایشون شما رو دوست نداره شما محبت د ...

خیلی حس تنهایی دارم خیلی سخته نزدیک خانوادت باشی ولی انگار غربت گیر کردی.

تاپیکتهاتون ک درمورد خواهرتون بود رو خوندم و ب این نتیجه رسیدم ک ایشون شما رو دوست نداره شما محبت د ...

اون تاپیکام درباره اون یکی خواهرمه که اصلا من باهاش رابطه ندارم فقط خونه بابام اگه ببینمش بخاطر حفظ ظاهر جلو اونا سلام میکنم بهش...ولی بااین مشکلی نداشتم

خیلی حس تنهایی دارم خیلی سخته نزدیک خانوادت باشی ولی انگار غربت گیر کردی.

بله سخته

 کاملا شما رو درک میکنم

تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه آتشین شد .از آن شبی که برنگشتی.. جهان چه شادی آفرین بود به چشم من غم آفرین شد...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز