پارت هفتم داستان محبت پدری
یهدهروزی کهگذشت کم کم تو خونشون جا افتادم
کمک مامان اناهیتا غذا درست میکردم یا تمیزکاری میکردم اما روز یازدهم بودکه تلفن زنگ خورد
اناهیتا برداشت که یهلحظه استرس توصورتش اومد
گوشی را داد بهمامانش و اروم رو بهمنگفت:مدیر مدرسمونه...
تا اینو شنیدم وا رفتهروی مبل نشستم
یک ماهی از اخرین امتحان سال اخرمون میگذشت پس زنگ زدن مدیر مدرسه فقط یهدلیل داشت اونممن بودم..
مادر اناهیتا باجدیت به سوالات مدیرمون جوابپس داد وقتیمکالمشونتموم شده هردو کنجکاوانه چشمدوختیم به لب مادرش
مادرش گفت:مدیر مدرستونبوددرباره سحر سوال جواب میکرد میگفتروز عروسیش فرار کرده شما ازش خبر ندارید منم گفتم نه درجریاننیستم
گفت ممکنه محبور بشید بیایید مدرسه و به خانواده اشرو در رو بگید گفتم باشهمیام...
رو بهمادر اناهیتا گفتم:خاله جان اگه رفتید اونجا و اونامظلومنمایی کردندمنو لومیدید؟
گفت:نهعزیزم معلومهلو نمیدم شاید از رویناراحتیم یه حرفی بزنم که لیاقتشوداشته باشناما هیچوقتدلم بهحالشوننمیسوزه نگراننباش قرار نیست جایتورامتوجهبشن
اما قضیهبه همینجا ختمنشد
دوباره فرداش مدیر مدرسه زنگ زد ومادر اناهیتا را کشوند به دفتر مدرسه
کلی ازشسوال جوابکرده بودومجبورش کرده بود قسمبخوره
اونبندهخدا همبه خاطر اینکهمنجاملو نره قسمدروغ خورده بود
وقتی اومدخونهحالروحیش خوب نبود اماسعیمیکرد حفظ ظاهر کنهتا من روحیمو نبازم
رؤزهای سختیبود چند روز بعدش انگار یهنفر مکالمات منو و اناهیتا را اونروز توحیاطمدرسه شنیدهبود و بهمدیر گفتهبود مدیر همدوبارهمادر اناهیتا را خواست
اینبار پدر و مادر خودمم بودند
وقتی مادر اناهیتا اومدخونه گفت مادر وپدرتو دیدم خیلیناراحت وپریشانبودند منم بهشونگفتمنبایددخترتون را بهزور شوهر بدیدکهاونمبا ابروتونبازیکنه
پدرت تا حرفای منو شنیدکمموندهبود منو بزنه
واقعا عجیب غریبهپدرت...
چند ساعت بعد از اومدن مادر اناهیتا دیدیم یکی زنگ خونه را زد...
مادر اناهیتا که جواب داد رنگ از روش پرید ما سیع رفتیم از داخل تصویر ببینیم کیه با دیدن چهره ی خشمگین پدرم کم مونده بود غش کنم وحشت زده خودمو به اتاق آناهیتا رسوندم و گفتم یه جا بگو تا قایم شم بابام الان به زور میاد تو
گفت : وا مگه شهر هرته ته به زور بیاد گفتم : باور کن میاد من بابامو میشناسم الان شروع میکنه عربده زدن تا مامانت در را باز کنه بعد هم خودشو میندازه تو...
اناهیتا هم ترسیده بود گفت برو زیر تخت تخت اناهیتا خیلی بزرگ بود فکر خوبی بود سریع رفتم زبر تخت اناهیتا هم تمام وسایلمو جمع کرد و فرستاد زیر تخت کنار خودم... همونطور که حدس میزدم تا مادر اناهیتا در را باز کرد پدرم خودشو انداخت داخل...
اعتراض مادر اناهیتا هم براش مهم نبود صدای قدم هاشو میشنیدم که چقدر تند و عصبی به سمت سالن و اتاق ها می اومد وقتی در اتاق اناهیتا را باز کرد دستمو محکم گذاشتم روی دهنم تا مبادا صدای نفس کشیدنم در بیاد ...
پدرم یه دستی زد و گفت : منکه میدونم یه جایی همین دور و بر خودتو قائم کردی ابرو ریزی کردی طوری نیست بیا بیرون برگردیم خونه برادرت داره بیتابی میکنه دیگه نمیزارم زن سعید بشی
ادامه پایین