2777
2789
عنوان

داستان محبت پدری پارت هفتم

238 بازدید | 15 پست

پارت هفتم داستان محبت پدری

یه‌ده‌روزی که‌گذشت کم کم‌ تو خونشون جا افتادم‌

کمک مامان اناهیتا غذا درست میکردم یا تمیزکاری میکردم‌ اما روز یازدهم بود‌که تلفن زنگ خورد

اناهیتا برداشت که یه‌لحظه استرس تو‌صورتش اومد

گوشی را داد به‌مامانش و اروم‌ رو به‌من‌گفت:مدیر مدرسمونه...

تا اینو شنیدم‌ وا رفته‌روی مبل نشستم

یک ماهی از اخرین امتحان سال اخرمون‌ میگذشت‌ پس زنگ زدن‌ مدیر مدرسه فقط یه‌دلیل داشت اونم‌من بودم..

مادر اناهیتا با‌جدیت به سوالات مدیرمون  جواب‌پس داد وقتی‌مکالمشون‌تموم شده هردو کنجکاوانه چشم‌دوختیم به لب مادرش

مادرش گفت:مدیر مدرستون‌بود‌درباره سحر سوال جواب میکرد میگفت‌روز عروسیش فرار کرده‌ شما ازش خبر ندارید‌ منم گفتم نه درجریان‌نیستم

گفت ممکنه محبور بشید بیایید مدرسه و به خانواده اش‌رو در رو بگید گفتم باشه‌میام...

رو به‌مادر اناهیتا گفتم:خاله جان اگه رفتید اونجا و اونا‌مظلوم‌نمایی کردند‌منو لو‌میدید؟

گفت:نه‌عزیزم‌ معلومه‌لو نمیدم شاید از روی‌ناراحتیم یه حرفی بزنم که لیاقتشو‌داشته باشن‌اما‌ هیچوقت‌دلم به‌حالشون‌نمیسوزه‌ نگران‌نباش قرار نیست جای‌تو‌را‌متوجه‌بشن

اما قضیه‌به همینجا ختم‌نشد

دوباره فرداش مدیر مدرسه زنگ زد و‌مادر اناهیتا را کشوند به دفتر مدرسه

کلی ازش‌سوال جواب‌کرده بود‌و‌مجبورش کرده بود‌ قسم‌بخوره

اون‌بنده‌خدا هم‌به خاطر اینکه‌من‌جام‌لو نره قسم‌دروغ خورده بود

وقتی اومد‌خونه‌حال‌روحیش خوب نبود اما‌سعی‌میکرد حفظ ظاهر کنه‌تا من روحیمو نبازم

رؤزهای‌ سختی‌بود‌ چند روز بعدش انگار یه‌نفر مکالمات منو و اناهیتا را اونروز تو‌حیاط‌مدرسه شنیده‌بود و به‌مدیر گفته‌بود‌ مدیر هم‌دوباره‌مادر اناهیتا را خواست

اینبار پدر و مادر خودمم بودند

وقتی مادر اناهیتا اومد‌خونه‌ گفت مادر و‌پدرتو دیدم خیلی‌ناراحت و‌پریشان‌بودند منم بهشون‌گفتم‌نباید‌دخترتون را به‌زور شوهر بدید‌که‌اونم‌با ابروتون‌بازی‌کنه

پدرت تا حرفای منو شنید‌کم‌مونده‌بود منو بزنه

واقعا عجیب غریبه‌پدرت...

چند ساعت بعد از اومدن‌ مادر اناهیتا‌ دیدیم یکی زنگ خونه را زد...

مادر اناهیتا که جواب داد رنگ از روش پرید ما سیع رفتیم از داخل تصویر ببینیم کیه با دیدن چهره ی خشمگین پدرم کم مونده بود غش کنم وحشت زده خودمو به اتاق آناهیتا رسوندم و گفتم یه جا بگو تا قایم شم بابام الان به زور میاد تو

گفت : وا مگه شهر هرته ته به زور بیاد گفتم : باور کن میاد من بابامو میشناسم الان شروع میکنه عربده زدن تا مامانت در را باز کنه بعد هم خودشو میندازه تو...

اناهیتا هم ترسیده بود گفت برو زیر تخت تخت اناهیتا خیلی بزرگ بود فکر خوبی بود سریع رفتم زبر تخت اناهیتا هم تمام وسایلمو جمع کرد و فرستاد زیر تخت کنار خودم... همونطور که حدس میزدم تا مادر اناهیتا در را باز کرد پدرم خودشو انداخت داخل...

اعتراض مادر اناهیتا هم براش مهم نبود صدای قدم هاشو میشنیدم که چقدر تند و عصبی به سمت سالن و اتاق ها می اومد وقتی در اتاق اناهیتا را باز کرد دستمو محکم گذاشتم روی دهنم تا مبادا صدای نفس کشیدنم در بیاد ...

پدرم یه دستی زد و گفت : منکه میدونم یه جایی همین دور و بر خودتو قائم کردی ابرو ریزی کردی طوری نیست بیا بیرون برگردیم خونه برادرت داره بیتابی میکنه دیگه نمیزارم زن سعید بشی

ادامه پایین

اینجا داستان زندگی افراد رو براتون میزارم امیدوارم خوشی ها و سختی هاش برامون تجربه بشه ممنون که همراهیم میکنید❤️ هر روز ساعت ۱۲ و ۲۱ پارت جدید🌷🌷🌷

بیا دیگه‌بسه‌ خون‌به‌جگر کردنمون
ما پدر و مادرتیم هرچی باشه بیشتر از غریبه‌ها‌حواسمون بهت‌هست
بیا‌ تا برگردیم‌خونه بیشتر از این‌ دامنتو لکه‌دار نکن
این خانواده‌ محض رضای خدا موش نمیگیرن میخوان‌تورا نگهداری کنن به موقعش طمعه‌ گرگاشون‌ بشی...

مادر اناهیتا با عصبانیت‌اومد‌ تو اتاق و گفت:بیا برو بیرون‌از اتاق دخترم
الان‌پلیس میاد اینجا تکلیفتو‌مشخص میکنه
پدرم گفت:فکر‌کردی نمیدونم‌شماها‌چجور خانواده‌ای‌هستید ؟
یه‌خانواده‌ولنگ و‌باز که‌ صیغه‌این و‌اون‌ میشین
مادر اناهیتا‌ کشیده‌ محکمی‌ به‌ پدرم زد که‌صداش‌تن‌منو‌ لرزوند‌
پدرم تا به‌خودش اومد افتاد به جون‌مامان‌ اناهیتا
صدای‌ج.یغ و دا.د مامانم و‌ خود‌اناهیتا به گوشم‌می رسید...
دلم ریش شد دیگه نتونستم تحمل‌کنم
چرا باید اون‌زنی که این‌ده روز جز زحمت براش هیچ چیز دیگه ای نداشتم  حالا درد کت.ک بابام را تحمل میکرد؟
این کت.ک ها حق من بود من باید به جون می خریدم...
از زیر تخت اومدم بیرون

تو اتاق نبودند صداشون از تو سالن می اومد
با قدم های نامطمئن و صورتی گریان خودمو به‌ سالن‌رسوندم‌ همشون در حال تقلا بودند‌ داد زدم ولش کن بابا دست از سرش بردار
تا صدای من‌اونجا پیچید بابام ول کرد
مادرم زد تو صورتش و گفت:وای سحره...
پدرم چند لحظه ای طول‌کشید تا من و موقعیتمو درک کنه اما‌وقتی فهمید با قدم‌های تند خودشو بهم رسوند و‌ سس.یلی محکمی بهم‌زد که‌ از شدتش خوردم زمین‌و‌دیگه‌فقط درد بود که‌تو جونم می پیچید
دردی که‌یه لحظه هم قطع نمیشد سه تا زن سعی میکردند بابامو ازم جدا کنند و‌حریف زورش نمیشدن ...

تو اون‌گیر و داد فکر کنم اناهیتا بود‌که رفت تو‌کوچه‌داد کشید‌ کمک
من‌که متوجه گذر زمان نبودم چون فقط اشک‌میریختم و‌درد میکشیدم و التماس میکردم اما‌کمی‌بعد چند‌تا از همسایه ها اومدند و‌تونستند‌ تن‌ بی جان‌منو از زیر دست بابام‌ بیرون‌ بکشن‌
تا ضربات پدرم قطع شد از حال رفتم.
تو بیمارستان چشم باز کردم مادرم بالا سرم بود و مادر سعید خم اونطرف تر نشسته بود باورم نمیشد دوباره کابوسام شروع شده بودند دستمو از درد نمیتونستم تکون بدم به زور سرمو بالاتر اوردم تا ببینم چه بلایی سرم اومده یه پام تو اتل بود یه دستم تو گچ و احتمالا صورتی که اش و لاش بود... با تکون خوردن من مادرم و مادر سعید هوشیار شدند مادر سعید نا چشم با ممد دید از جا بلند شد رفت بیرون
مادرمم با دلسوزی نگاهم میکرد و اروم اروم زمزمه کرد کاش هیچوقت اینکارو نمیکردی چند دقیقه بعد مادر سعید به همراه پدرم و سعید و یه مرد دیگه وارد اتاق شدند سعید جوری نگاهم کرد که میخواست با نگاهش یه جای سالم تو بدنم نباشه پدرمم که اصلا نگاهم نکرد فقط گفت سریع کارتو انجام بده اون مرد یه دفتر بزرگی رو باز کرد و شروع کرد به خطبه خوندن تا خطبه خوند با همون صدایی که به زور شنیده میشد گفتم دست از سرم بردارید نمیخوام شوهر کنم نمیخوام با سعید ازدواج کنم
خطبه خون یه نگاهی به من انداخت و گفت اگه عروس راضی نباشه که... هنوز جمله اش تموم نشده بود که پدرم یه دسته پول گذاشت روی دفترش و گفت عروس فراریه من ابرومو از سر راه نیاوردم بعد از فرارش تو خونه ام نگهش دارم زودتر بخون تموم شه بره
ادامه پایین

اینجا داستان زندگی افراد رو براتون میزارم امیدوارم خوشی ها و سختی هاش برامون تجربه بشه ممنون که همراهیم میکنید❤️ هر روز ساعت ۱۲ و ۲۱ پارت جدید🌷🌷🌷

عاقد هم که‌پول مستش کرده بود شروع کرد به خوندن

هربار میگفت ایا وکیلم میگفتم نه وقتی چند بار گفت و فایده نداشت ...

بابام مامانمو زد کنار و‌اومد بالاسرم غ.ضبناک و‌ خش.مگین منو نگاه کرد و گفت برگردی خونه هر روز دوبرابر این میزنمت

گفتم:اشکال نداره من نمی خوام با سعید ازدواج کنم

گفت:مگه دست خودته ؟ازادت گذاشتم پررو شدی بله را بده تا نزدم اون دستتو بشکونم

گفتم:ولم کن تو چجور پدری هستی


یکدفعه طعم خو.ن تو دهنم پیچید و سرم برگشت سمت دیگه

مادرشوهرم اومد سرمو بغل کرد و گفت:چرا اینجوری میکنید این دخترخودش اش و لاشه

نمیدونم از کمبود محبت بود یا از بی پناهی اما همون یه نوازش باعث شد فکر کنم حداقل اگه از سعید بدم میاد مادرش درست حسابیه با صدایی که به زور هم بلند نمیشد و دهانی که پر خو.ن بود‌گفتم بله

تا عاقد اینو شنید از سعید هم پرسید و بعد با همون دست شکسته امضاها را ازم گرفت

امضایی که هرکدوم حکم بدبختیم بودند تا خوشبختیم...


مادرم و مادرشوهرم بهم تبریک میگفتند اما من نگاهم فقط به گوشه ای از اتاق خیره مانده بود

اتاق خالی و پر شد

پرستار بالاسرم اومد و رفت

سرمم عوض شد پاسمان هام تعویض شد و من به هیچ ادمی نگاه نمیکردم

من اونروز مردم برای همیشه

سحر تو هیجده سالگیش مرد و فقط جسمم بود که اونم مردگی میکرد تا زندگی‌‌..


یکی از پرستارهایی که مدام تو اتاق می اومد موقع تعویض پانسمانم خیلی کوتاه گفت:منو ببخش اجاره نشینم اجاره ام عقب افتاده بود مجبور بودم پیشنهاد پدرتو قبول کنم توام انشالله خوشبخت میشی نگران نباش

اونجا بود که فهمیدم چرا پدرم انقدر پول دوسته و برای پول های پدربزرگم انقدر مقابلش خم و‌راست میشه و قید خانوادشو زده چون میخواست با پول همه چیزو بخره


حالم از تک تکشون بهم میخورد دیگه برام پدر و مادر بودنشون اهمیت نداشت انقدر متنفر بودم ازشون که دلم میخواست انتقاممو بگیرم

چند روزی بیمارستان بودم مادرم یک باری اومد سرم زد و گفت با فرارت باعث شدی پدر بزرگت از تصمیمش منصرف بشه و دیگه براتون خونه نخره مجبوری بری تو همون سوراخی با مادرشوهرت زندگی کنی

با خودت چیکار کردی سحر؟اون تالار و اون همه ریخت و‌پاش زد زیر دلت که اینطوری خار و خفیف بری خونه سعید؟


حمایت و بازدید این پارت زیاد باشه فردا ۳ تا پارت میزارم❤️❤️❤️

پارت بعدی فردا ۱۲ ظهر

اینجا داستان زندگی افراد رو براتون میزارم امیدوارم خوشی ها و سختی هاش برامون تجربه بشه ممنون که همراهیم میکنید❤️ هر روز ساعت ۱۲ و ۲۱ پارت جدید🌷🌷🌷

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

وایی توروخدا زود بزاررر

چشم😂😍

اینجا داستان زندگی افراد رو براتون میزارم امیدوارم خوشی ها و سختی هاش برامون تجربه بشه ممنون که همراهیم میکنید❤️ هر روز ساعت ۱۲ و ۲۱ پارت جدید🌷🌷🌷

عاقد هم که‌پول مستش کرده بود شروع کرد به خوندنهربار میگفت ایا وکیلم میگفتم نه وقتی چند بار گفت و فای ...

ساعت ۱۲ شددددددکجایییی عزیزم💔توروخدا دو سه تا پارت بزار

چه زیبا گفت مولا نا ای اشک اهسته بریز غم زیاد است ای شمع اهسته بسوز که شب دراز. از در این روزگار کسی اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم مشتی..! کسی یار کسی نیست ️   
ساعت ۱۲ شددددددکجایییی عزیزم💔توروخدا دو سه تا پارت بزار

گذاشتممممم فقط چون سه تا پارت رو جا دادم تو یه تاپیک هنوز قبول نکرده تاپیکو🥲🥲🥲❤️❤️❤️

اینجا داستان زندگی افراد رو براتون میزارم امیدوارم خوشی ها و سختی هاش برامون تجربه بشه ممنون که همراهیم میکنید❤️ هر روز ساعت ۱۲ و ۲۱ پارت جدید🌷🌷🌷

گفتید ساعت 12میزارید نزاشتید

گذاشتممممم فقط چون سه تا پارت رو جا دادم تو یه تاپیک هنوز قبول نکرده تاپیکو🥲🥲🥲❤️❤️❤️

اینجا داستان زندگی افراد رو براتون میزارم امیدوارم خوشی ها و سختی هاش برامون تجربه بشه ممنون که همراهیم میکنید❤️ هر روز ساعت ۱۲ و ۲۱ پارت جدید🌷🌷🌷

منم منتظرم

🥹😘😘❤️

اینجا داستان زندگی افراد رو براتون میزارم امیدوارم خوشی ها و سختی هاش برامون تجربه بشه ممنون که همراهیم میکنید❤️ هر روز ساعت ۱۲ و ۲۱ پارت جدید🌷🌷🌷

ای بابا توقع داشتم مثل رمان های دیگه نشه به زور شوهرش دادن دلم میخواست خونه دوستش بود با مادر دوستش می‌رفت دادگاه و شکایت میکرد و قانون هم به پدرش می‌گفت حق ازدواج این دختر نداره و بخواد به زور شوهرش بدن تحویل اورژانس اجتماعی میده و تو میسپارم بهزیستی تا به سن قانونی برسه دیگه نمی‌خوام چیزی بخونم دختری بازم گرفتار این اعتقادات بشه کاش همون موقع دوستش به جای کمک خواستن از همسایه ها کمی امروزی تر رفتار میکرد الان تو محل ما دعوت بشه هیچ کی جلو نمیره دخالت کنه دوستش زنگ میزد ۱۱۰ و۱۲۳ بعد مامورها و اورژانس اجتماعی می اومدن مادر دوستش و این شاکی میشدن پدرش میدادن بازداشگاه دختره هم بیمارستان بعد مادر دوستش به خاطر این از شکایت صرف نظر میکرد تو بیمارستان لحظه آخر خواستن خطبه عقد بخوانند مددکار بهزیستی و مامورها وارد میشدن و میگفتن این عقد غیر قانونیه و مراسم به هم میزدن دختره هم از بیمارستان ترخیص میشد بیمارستان با حکم دادگاه اونو تحویل اورژانس اجتماعی میدادن و بعد اونو به مرکزی می‌بردن که اسمش خانه مهر چیزی بود دخترهای نوجوان بالای ۱۶ سال تو اون مرکز نگهداری میشدن قرقش این بود اونا از اول خونواده نداشتن ولی این خونواده داشت کاش نمی‌داشت اونجا با سرویس مرکز به مدرسه میبردنش و مدام پدرش و اون دوماد اشغال در مرکز می اومدن ولی فقط حق مقالات کوتاه بهشون تو مرکز میدادن و اونجا پدرش باز کتکش میزد و باز ۱۱۰ صورت جلسه میکرد دادگاه پدرشو به یه مرکز روانپزشکی معرفی میکرد پدرش امتناع می‌کنه قاضی میگه تا روانپزشک مورد تایید دادگاه سلامت روان شما رو تایید نکنه دخترتون تو مرکز میمونه پدرش پیش روانپزشک می‌ره تا رشوه بده اما دکتر براش بستری شدن در مرکز اعصاب و روان می‌نوشت و پدرش مطب پزشک رو بهم می‌ریخت شیشه ها می‌شکست و بعد یه عده می اومدن و اونو به مرکز اعصاب روان می‌بردن می‌تونست پزشک اونجا برادرزاده پدره باشه و کم کم ریشه این اخلاق پدرش در گذشته پیدا بشه 


اسی خودمون خیلی این روزا درد داریم این چیزایی گفتم تقریبا  داستان یه مددجو خودم تو بهزیستی بود دیگه تحمل شنیدن بدبختی دیگران و داستان مشابه قبلی ها نداریم خواهشاً جدید و به روزش کن خسته شدیم داستان ارباب رعیتی و پدر سخت گیر و این چیزا نمی‌گم نیست هست ولی یه جا باید تموم بشن چه بهتر همین جا شما شروع کنی گلم

ای بابا توقع داشتم مثل رمان های دیگه نشه به زور شوهرش دادن دلم میخواست خونه دوستش بود با مادر دوستش ...

عزیزم چقد زیبا نوشتی این باگ هارو داشته واقعا سرنوشتشون این داستان خیلی قدیمیه و اون زمان شاید عقلشو نداشتن و به قول خورا به روز نبودن ولی اخرش خیییلییی خوب تموم میشه و همه شخصیت های منفی سزای بد بودنشونو میگیرن به خاطر همین انتخابش کردم برای نوشتن❤️

اینجا داستان زندگی افراد رو براتون میزارم امیدوارم خوشی ها و سختی هاش برامون تجربه بشه ممنون که همراهیم میکنید❤️ هر روز ساعت ۱۲ و ۲۱ پارت جدید🌷🌷🌷

عزیزم چقد زیبا نوشتی این باگ هارو داشته واقعا سرنوشتشون این داستان خیلی قدیمیه و اون زمان شاید عقلشو ...

فدات می‌دونی چیه بیشتر رمان ها تکراری میشن برا همون گفتم مثل ماشین زمان از همون اول تغییرش بدی شبیه داستان مونا ریگی شد به زور شوهرش دادن آخرش خوب شد ولی نمی‌خوام دختران سرزمینم سختی بکشند تا آخرش زندگی خوب بشه ولی عمر تلف بشه حالا اینو کامل بنویس زود زود پارت بزار من آخرش تموم شد این داستان واقعی شبیه اینه برات میفرستم  

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  16 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  16 ساعت پیش