من متاهلم و اهل گیلان.شغل شوهرم ی جوریه همش باید جابجا بشه،یک سال تو اردبیل بودم الانم ۵ماهی میشه تو بوشهریم.
بخاطر گرما اومدم خونه مامانم اینا ،همسرم جنوبه.
اصلا دل خوشی از مادرشوهرم ندارم،تو غربت نمیگه ی زنگ بهم بزنه،چه تو اردبیل بودم چه تو بوشهر،قشنگ مث ی بچه ست انگار ،بماند که تو کل دوران نامزدی هم هیچکاری برام نکرد با اینکه چون همسرم تهران بود همش بهش سر میزدم ،هروقت مریض بود میبردمش دکتر والبته همه خرجای عروسی و مسائل پای همسرم بود .خلاصه که نمیخوام ریخت نحسو صدای کریحشو بشنوم،از خود راضیه و همش پیف پیف میکنه که انگار فقط خودش خونه داره،انگار فقط خودش زحمت کشیده،انگار فقط خودش سلیقه داره....خودشیفته پررو بد دهن!حتی شوهرم بهش یواشکی میگه ازین کلمه ها جلوی عروست استفاده نکن عادت نداره.هرچی از پرروییش بگم کم گفتم.همشم مقایسه میکنه منو با عروسای دیگش.با اینکه اونا آدم حسابش نمیکنن ولی به موقش انتظارشونو بهش میگن،من خودمو میزنم کوچه علی چپ،انگار برام مهم نیست .ولی از همین ۵ ماه پیش که تنهاییام زیاد شدو سراغمو نمیگرفت،منم کلا زمانایی که همسرم نبود نمیرفتم پیششون.از اونطرف پدر شوهرم خیلی آدم مهربونیه،ولی منفعله و اونم خبری نمیگیره،تو سختیامون هیچ کمکی نمیکنه و به بقیه پسراش میرسه حتی همسرمم میدونه و ازین بابت اظهار ناراحتی میکنه ولی خب میذاریمش به حساب اینکه میدونه از پس خودمون برمیایم با صرفه و جویی و هزار بدبختیمون کنار میایم.
ولی نمیخوام آدم بده دتستان باشم،شوهرم ازم انتظار نداره ها اصلااا،ولی بخاطر پدرشوهرم ناراحتم بهمون بدی نکرده ،حس میکنم دلی دوسم داره،خواهرمم امروز بهم گفت بهشون سر بزن و کینه ای نباش😔بنظرتون من کینه ایم ؟بخدا برا اون عروساش انقد ارج و قرب قائله😕من باید تو روش اظهار ناراحتی کنم تا آدم حسابم کنه؟جلو پسرش بهم گفت همونجا خونه مامانت اینایی ی وقت نیا اینطرفا(با پوزخند)من ساده هم گفتم میام میام که فقط دست از سرم برداره😕کنه ست ،برم اونجا باید بگه منو ببر بیرون گردش خونه فامیل دکتر اینور اونور.بابام میگه بلای الهی شامل حالت شده،چون همه از زبونش نیش خوردن میشناسنش