من هشت ساله عروس یه خانواده ی عجیب و غریب شدم
مادرشوهر من تو جمع انقدر خوش صحبت و عاقله که همه فکر میکنن چه جواهریه ولی در واقعیت یه آدم بسیار زورگو و خودرایه.
همیشه انقدر تو جمع با محبته همه بهم میگن خوش به حالت ولی واقعا اینطور نیست.
ما یه شهرک دور از شهر زندگی میکنیم.همسایه هم هستیم. ماشین هم نداریم. میدونه ممکنه خریدی چیزی لازم داشته باشم. چندبار گفتم مامان میشه بازار رفتید منم بیام باهاتون؟ و جالب اینه در تمام هشت سال هیچوووووقت نگفته داریم میریم تو هم بیا. هر بار گفته اوااااا من از کجا میدونستم میخوای بیای.
یا با دوستاشون دور هم جمع میشن به من نمیگن. بعد طوری بهشون القا میکنن که انگار به من گفتن و من نرفتم.
چندبار دوستاشون به من تیکه انداختن. منم هربار گفتم باور کنید من خبر نداشتم. جلوی اوناگفته دخترم مگه من باید زنگ بزنم؟ تو ندیدی دارن میان؟ منم گفتم نه به خدا. برگشت گفت آدم بخواد همیشه بهانهپیدا میکنه.
جاریم که دختر خواهر خودشه تازه زایمان کرده. اومده خونه ی اینا مونده واسه استراحت. دیروز دیدم دوستاشونو دعوت کردن باز. گفتم منم میام. رفتم نشستم از صبح تا شب نیومدن😅
امروز عصر رفتم گفتن مهمونا اومدن رفتن. طبق معمول تو نبودی. میگم خب میگفتید میگن از کجا میدونستیم خونه ای؟
میگم من کجا رو دارم برم؟ دیدید تا حالا از خونه برم بیرون؟
بکم بعد دیدم دختر دوستش پیام داده که آره چرا نبودی؟ کاش یکم گرم بودی دوست میشدی باهاشون. خودت تنها و منزوی میشی. برا خودت بده