اولیش دختر عموم بود، اون شاید اون موقع ۲۳ یا ۲۴ سالش بود، منم ۱۵. عشقش ترکش کرده بود و با دختر همسایه ی خودشون ازدواج کرد. دختر عموم پیش من گریه میکرد، و یادمه خیلی پریشون شد.
تا اینکه بعد از چند سال یه پسر فوق العاده با کلاس و مهربون عاشقش شد. براش گل میورد میذاشت پشت در