زایمان من اورژانسی شدبچه زودترازموقع دنیااومد وشوهرمم یه شهردیگه بودخب من واقعا ناراحت بودم که چراموقعی که شنیدبچه دنیااومده حداقل راه نیفتادکه موقع مرخص شدنم باشه وکلی گریه کردم تقریبا دوهفته بعدش شوهرم خورد زمین آرنجش شکست چنتا دکترگفتن بایدعملش کنه گوش نکرد فقط گچش گرفته الان یک ماه گذشت گچ دستشم خودش بازکرد من خودم چقدرحرص خوردم چقدربهش گفتم چرانرفتی دکترعملش کنی ریلکس وبیخیال کارخودش کرد بعد امروز مادرشوهرم میگه ازبس که توگریه کردی که چراشوهرت نبود دستش شکست منم گفتم شانس من که اصلا فکرخودش نیست اون ازدندوناش اینم دستش مگه چن سالشه مادرشوهرم گفت وقتی من دادمش به توکه همه براش میمیردن وحرف رابطه قبلی شوهرموکشیدوسط بعدم چون بچه خاب بهش میگه کوفت چشماتوبازکن چقد دماغشوفشارداد که فقط چشاشوببینه منم عصابم خورد شدگفتم این چه حرفی به نوه هات که پسرنم میگی کوفت گفت پاش بیفته میگم گفتم خب باشه برو به همونا بگو کوفت کاش یکی راهنماییم کنه دارم ازدستشون دیوونه میشم واقعا حس میکنم دارن رندگیمو میپاشونن خودم زیاد رفت وامد نمیکنم ولی شوهرم که حرف منو گوش نمیده میگه خانوادمم میخام برم
باورم نمیشه اینقدر بی درک بی منطق همه چیو بهم ربط میدن میگه من هفتا بچه آوردم واسه یکیش شوهرم نبود توچون گریه کردی دستش شکست