پسر کوچولوی بیگناهم با اینکه هنوز ندیدمت ۶ ساله که با پدرت درگیری های شدید داریم تمام همتمو گذاشتم که فرشته بی گناه و بی پناهی مثل تو وارد این دنیای وحشتناک نشه...
دلم نمیومد حالا که خودم انقدر اذیت شدم یه موجود بی پناه دیگه اونم کاملا ناخواسته به دست من وارد این جهنم بشه
که حتی خانواده آروم و نرمالی هم نداشته باشه محله و جامعه و وضعیت مالی که جای خود داره..
انقدر حرف از اطرافیان شنیدم ولی طاقت آوردم نخواستم وسوسه بشم
درگیری ها به اوج خودش رسید ولی جدانشدیم که ای کاش میشدیم و تو این وسط قربانی نمیشدی...
به وجود اومدن تو تماما خواسته و طبق برنامه پدرت بود و من به قول خودش نقش حمال و حمل کننده رو داشتم براش
حالا هم با اینکه میدونه تو تودلمی دست از عربده هاش و کتکهاش و توهینهاش برنمیداره
دیگه طاقتم طاق شد و دادخواست طلاق دادم امیدوارم وقتی بزرگ شدی بهم حق بدی گرچه منم بی تقصیر نبودم ولی حال اینروزام انقدر بده که به تنها چیزی که فکر میکنم جداییه بلکه آروم بشم و به یه آرامشی برسم دلم واسه تو هم واسه خودم میسوزه که قربانی این مرد نادون و نالایق شدیم