سلام من تقریبا ۷ ساله همسرم رو با اطلاع خواهر و مادرم میشناسم و یکساله ازدواج کردیم
اواخرش با ازدواجمون مخالفت کردن به دلیل ۳ ساعت راه دور
خواهرم مطلقست و با یه بچه خونمونه
من خواهرزادمو خیلی دوست دارم و اینهمه راهو برای وقت گذروندن با اون میام
خانوادم سر ازدواجم خیلی اذیتم کردن و بزرگترین ضرر هارو بهم رسوندن
همسرم با وجود تمام بی احترامی هایی که بهش میکنن هیچوقت بی احترامیشونو نکرد و خیلی باهاشون با مراعات رفتار میکنه و هردفعه میایم اینجا کلی خوراکی میخره هزینه میکنه
دیروز تصمیم گرفتیم برای تفریح بیایم شهرمون و طبق معمول دلم نیومد بدون خواهرزادم برم خواهرامو برداشتیم بردیم همسرم کلی در خدمتشون بود و با کلی خستگی سعی میکرد روز خوبی رو براشون بسازه
شب برگشتیم خونه واسه خواب منو همسرم رفتیم اتاق دوران مجردیم خوابیدیم و یه راهرو کوچیک بین اتاق من و هال دسشویی... هست و یه در کوچیک داره
صبح همسرم بهم گفت میشه در رو باز کنی متوجه منظورش نشدم رفتم دیدم مادرم درو رومون قفل کرده و امکان دسشویی رفتن هم نداشتیم. درو زدم دیدم جلو درمون خوابیده
شوهرمم کل شبو بیدارم نکرده بود
خیلی بهم برخورده منظور بدی رو میرسونه