از وقتی چشم باز کردم بابام مریض دو قطبی و پارانویید
دائم اذیت میکرد و باعث شد مامانم پیر بشه سرطان بگیره
چه گناهی کردم باید همش دور و برم مریض های روانی باشند
ازدواج کردم گفتم راحت میشم از دستش
نمیدونستم خواهر شوهرم اسکیزوافکتیو داره همه بدبختی های اونم اضافه میشه علاوه بر پدرم باید مراقب کارای چرت اونم باشیم
اصلا هم قبول ندارند مریضن ،کاش اینجور آدمای لجباز بمیرن
توی بیست سالگی پیر شدم،دیگه کشش ندارم کاش خدا راحتم میکرد
اسرائیل حمله کرد گریه کردم از خدا خواستم خونه مارو بزنه از دستشون راحت شم
بخوام کارهاشون رو بنویسم هیچ کدومشون باور نمیکنید
فکر میکنم توی داستان های جنایی دارم زندگی میکنم
کاش اصلا نمیدونستم دوقطبی چیه کاش نمیدونستم اسکیزفرنی چیه😔😔😔😔😔😔