اگه تو خونه جون بدم اصلا براش مهم نیست
وقتی مریضم اون میره پی عیاشی و ولگردی
اگرم خونه باشه دراز میکشه ومیخوابه
منم دیگه اصلا بودن و نبودنش برام سر سوزنی اهمیت نداره
وقتی فکر میکنم قراره تمام عمرمو باهاش حروم کنم
جنون انی بهم دست میده
اصلا دلم نمیخواد با همچین مردی عمرم حروم بشه
اما از زندگی بعد از طلاق هم میترسم