من بعد عروسیم سر مسئله کادوهای عروسی که زنعموم برده بود و گفت بابات گفته ببرم و طلا برات بخرم بحثم شد که بعدش عموم زنگ زد هرچی اژ دهنش درومد بهم گفت و نزاشت اون پولو برام طلا بخره که من در نهایت گفتم اشکال نداره بابام کادوهارو یا طلا رو نداد بهم انقدر برام خرج کرده و جهیزیه گرفته که اوکی شدم ولی با اون عمو زنش که چون زنش دخترخالمم میشه و دهه شصتی هستن سنشون کمه صمیمی بودم ولی بعد اون مکالمه باهاشون قهر کردم و در حد جایی سلام معمولی، ۲ سال میگذره از عروسیم چند وقت پیش سر یه موضوعی من این عمورو همش میدیدم و اشتی یا بحثی نکردیم فقط من عادی نمایی کردم و معمولی صحبت میکردم باهاش ولی کم بعدش اومده بودن خونه بابام اینا با زنو بچش که بابام زنگ زد گفت شما هم بیاین خواست اشتیمون بده ماهم رفتیم عادی رفتار کردم یعنی من قهر نیستم ولی مثل قدیم خیلی صمیمی هم نشدم باهاشون،چند وقت پیش زنگ زد بهم عموم که حالو احوال خیلی بی ربط صحبتو برد سمت اینکه چرا بچه نیاوردی کی میاری قصدشو داری؟تو نمیخوای یا شوهرت نمیخواد!؟منم اصلا هنگ بودم که چرا داره اینارو میپرسه تو جوابش گفتم حالا هروقت خدا بخواد گفت خدا میخواد شما باید یکاری کنید!من هی میخواستم قطع کنم مکالمه رو هی ادامه میداد...به شوهرم گفتم به خیلی عصبانی شد تا حدی که دعوامون شد گفت دیگه جوابشو نده تقصیر خودمه که باهاش آشتی کردم اونسری باید جوابشو میدادم...گفت جوابشو دیگه نده منم شمارشو پاک کردم چندروز پیش زنگ زد چون نمیدونستم عمومه جواب دادم داشت میگفت رفتید شمال مارم با خودتون ببرید و میخواست حرف بزنه که من سر سنگین حرف زدم باهاشو زود قطع کردم ،چرا واقعا ؟با این باید چجوری رفتار کنم؟
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.
عموت بوده و چون قبلش روابط خوب بوده رو اون حساب گفته، هرچند زیاده روی کرده بعضیا شعور حرف زدن ندارن، ...
دقیقا درست گفتی از خودم ناراحت میشم اینجور موقع ها که میفهمم یکی داره زیاده روی میکنه ولی ساکت وایمیستم ،سرکادوها من سه ماه بعد عروسی خونه بابام نرفتم و باعثش اینو زنش بودن که من بهشون اعتماد کردم بعد فوت مامانم من به این زنعموعه که دخترخالمم هست به چشم خواهرم نگاه کردم ولی سر این موضوع چون برای خرید جهاز سه چهار بار باهام تا بازار اومد بقیشو خودم تنها رفتم گرفتم منتشو گذاشت دو روز بعد عروسی که عموعه بهم گفت بی چشمو رو و چیزای دیگه اونم با دادو بیداد خونه برادرشوهرم بودم چون اونام کادوهای سمت دامادو برده بودن رفته بودیم ببینم چقدره نتونستم جوابشو بدم فقط میگفتم جایی هستم اونم همش پشت تلفن داد میزد
کادو عروسیت همونی که کادو مهمونا دادن همه رو زنعموت برداشت برای خودش؟؟🤦🏻♀️
نه نبرد برای خودش گفت بابات گفته پولارو ببرم برات طلا بخرم بده بهت منم گفتم خب نمیبردی میگفتی باشه خودم میرفتم میخریدم یجوری که انگار همه کاره باشه اونجوری رفتار میکرد مثلا شب پاگشا فرداشب عروسی رفتم خونه بابام اینا گفتم لیست کادوهارپ بده اورد گفت سریع ببین میخوام ببرم بزارم سرجاش که بعدان از بابام پرسیدم تعجب کرد گفت لیستو از کجا اورد من قایم کرده بودم یعنی جای مخفی کردن رو هم بلد بود چیزی که من الانشم بلد نیستم ،که بعدش عموعه زنگ زد هررررچی از دهنش درومد بهم گفت بعدشم به بابام گفته بود داداش اگه از این پول طلا بخری براش یا بدی بهش دیگه اسم منو نیار که بابامم دیگه نداد اونو منم یه مدت سر همین سه ماه نرفتم خونه بابام بعد فکر کردم که پولی نبوده که ارزشی هم نداره من که انقدر برام خریده ،اونا همینو میخواستن که بین مارو خراب کنن پس منم دیگه رفتم و از بابامم معذرت خواهی کردم که به اونا اعتماد کرده بودم