مامانم میرفت بیرون ولی من تو خونه باهاش حرف میردم میدیدمش بعد که میومد میگفتم مگه تو الان با من حرف نمیزدی
همش یه دختر و میدیدم تو اتاقم و گریه میکردم ازش میپرسیدم چی شده میگفت اذیتم میکنن
میرفتم بیرون با بابام ولی بابام اون موقع تو خونه بود یا سرکار من فکر میکردم پیشمه