من برای عقد خواهرم خیلی زحمت کشیدم،دیگه همه دنیا خبر دارن و حرفش رو میزنن
از لحاظ مالی یه مساله،از لحاظ کمک کردن تقریبا تمام زحمات جشن با من بود و خواهرم از لحاظ روحی گاهی بهم میریخت اون هم هر روز براش برنامه می ریختم تا استرس نگیره خلاصه که گذشت و الان همه چی خوبه خداروشکر تو مرحله جهاز خریدن هستیم
یه صحبتی بین من و مادرم شد تو این موارد ،مادرم گفت به تو ارتباطی نداره دخالت نکن ،من خیلی تعجب کردم،گفتم چطور قبل این من خواهر بودم و مهربونی و کمک میکردم و بهم ارتباط داشت...
مادرم گفت خوب وظیفت بوده هرکاری کردی
از دیروز یادم نمیره که با بچه کوچیک و یه نوزاد و کلی درس و کار ،خودم و شوهرم چطور زحمت کشیدیم...یعنی هرکی مارو میدید میگفت چرا این قدر اذیت میکنین خودتون رو و واقعا از حالت عادی خارج بود
من حتی خواب درست هم نداشتم این آخرا
ولی من فقط به خاطر خواهرم این کار رو میکردم
اصلا توقع نداشتم مادرم این قدر صریح بگه وظیفت بوده هرکار کردی