سلام به همه خواهرای دلسوز و مهربان و گل خودم.. دیشب یه تاپیک زدم در خصوص اینکه موندم برم عقد خواهرم یا نرم.. خیلی از نصیحت ها و حرفای دلسوزانه شماها ممنونم و راهگشا بود.. ولی این رو بگم ک همون آخر شب ک خوابم نمیبرد ب مادرم پیام دادم ب محضر نمیام چون همسرم رو گفتید نیایید و ساعت ۹ صبح پدر و مادرم یهو اومدن خونه ما و رسما پدرم از همسرم دعوت کرد و گفت ...جان اسم همسرم منظورمه و گفت حتما باید باشی و مراسم با منه و من ازت دعوت میکنم و همسرم گفت من ناراحتی ندارم و میگم مزاحم جمع خانوادگیتون نباشم تا راحت باشید ک پدرم قسم داد باید بیایی و همسرم قبول کرد.. خلاصه ما هم رفتیم از برادرشوهر بزرگم یه دست کت و شلوار شیک قرض کردیم و همسرم گفت از برادذش یک ربع سکه هم قرض کنه ببریم برای کادو ک من گفتم زیاده ولی شوهرم گفت عیب نداره تک خواهری و تو خواهر بزرگتری و خلاصه جفت و جور شدیم و من از همسرم خواستم ک ماشین برادرش هم قرض بگیره و اون رو ببریم چون ماشینش خیلی خوبه ولی همسرم گفت همین ماشین خودمون خوبه و دنبال خودنمایی ک نیستیم و یه وقت داماد جدیدتون هم دست و بالش خالیه بزار روحیه اش خراب نشه و رفتیم تو محضر.. خدای بالای سر شاهده در حالیکه خواهرم شاید فکر میکرد وجود همسر من براش ننگ باشه با توجه به اختلاف عقاید شوهرم با خانواده نامزدش کاملا برعکس شد پدر شوهر خواهرم چنان شوهرمو تحویل گرفت و احترام بهش میذاشت ک نگو و حتی گفت خوشحالم برای پسرم ک باجناقی اینجوری عین آقای ... داره.. حتی مادر شوهر خواهرم هم خیلی احترام گذاشت و پدر و مادر خودم و برادرام و زن داداشام و خواهر خودم تعجب کرده بودند.. کادو رو دادیم و من خودم هم خبر نداشتم و شوهرم یه انگشتر نقره عقیق خیلی زیبا از کربلا خریده بود وقتی باهم رفته بودیم کربلا ک تو دستش نمی انداخت و همیشه تو جانمازش بود ک اونو یهو نگو آورده با خودش و گذاشته تو جاش و همونگا گفت براتون آرزوی خوشبختی دارم و اینم هدیه شخصی خودم ب باجناقم و خداشاهده وقتی توضیح داد از کربلا آورده مادر داماد ک تقریبا عین خانواده خودم هستند مذهبی اینا نیستن گریه کرد و از ذوق بال درآورد و شوهر خواهرم هم خیلی به شوهرم احترام گذاشت و بغلش کرد و بعد شوهرم عذرخواهی کرد و گفت من نمی تونم تو جشن شرکت کنم و میخواست بره قم حرم حضرت معصومه برای زیارت و دعای عرفه و ب من گفت تو بمون تو جشن هم شرکت کن ولی منم نموندم و با شوهرم و پسرم رفتیم قم و زیارت کردیم و دعا خوندیم و نائب الزیاره همتتون هم بودم..
زن داداشم به شوخی گفت ک فلانی شوهرت از فاز املی دراومده و رفته تو فاز بلبلی و این بار منم جدی بهش گفت ک عزیزم حتی شوخی هم درباره شوهرم دیگه نکن چون من درباره شوهرت ک برادر خودم هم هست شوخی نمی کنم و شما بهتره رو زندکی خودت کار کنی تا داداش من سرشب بیاد خونه و تو همش گلایه اش رو ب مادر من نکنی ک خسته شدم از دست کاراش..
ببخشید طولانی شد.. بازم ممنون از لطف همه شماهایی ک راهنماییم کردید.. ممنون دار همتتون هستم.. ایشالا ب آرزوهای خوبتون برسید🙏🙏🙏